مقاله سایر

سال ورودی :
  • 1400
  • پایه :
  • پایه 1
  • نویسنده :
  • محمد جواد ترابی
  • 14 بازدید

    چکیده :

          در رو باز کردم و از خانه خارج شدم. با یک نفس عمیق هوای تازه و دماغ پرور را استشمام کردم . چشمانم را که باز کردم با  سیل دوچرخه هایی که به سمت مدرسه و محل کار می رفتند مواجه شدم.


    در رو باز کردم و از خانه خارج شدم. با یک نفس عمیق هوای تازه و دماغ پرور را استشمام کردم . چشمانم را که باز کردم با  سیل دوچرخه هایی که به سمت مدرسه و محل کار می رفتند مواجه شدم. ساعت دقیقا شش و چهل و پج دقیقه بود وسیله ی نقلیه ی عمومی – با سوخت پاک و طبیعت یار- نزدیک خانه رسید. در راه بیشتر مردم کتابی در دستشان داشتند. پسر بچه ای به تقلید از مادرش کتاب داستانی را برعکس در دست گرفته بود و وانمود می کرد می خواند. تعجب کردم که خبری از بحث های سیاسی و بگو مگو ها نیست. عجیب است اما اینجا همه ی مردم با هر موضوع یا مشکلی که مواجه می شوند یک صدا هستند و تفرقه ای وجود ندارد. داشتم فکر می کرم شاید اختراعی صورت گرفته و عقل مردم را به حدی به سمت کمال برده که دیگر خطا و گمراهی فکری وجود ندارد. تا اینکه بین صحبت هایشان چیز هایی شنیدم. الفاظی مثل مولا، رهبر، رئیس… حدس می زنم دلیل یک صدایی آنها پیروی بی چون و چرایشان از یک نفر است. از هرکس درباره آن یک نفر میپرسم، پوز خندی می زند. گویی که محال است کسی در این دنیا او را نشناسد. دست از پرس و جو کشیدم،  نمیخواهم جلب توجه کنم. در حال سامان دادن به ذهنم- در این طوفانی از وقایع جدید و عجیب و… خوب – بودم که اتوبوس جلوی مدرسه ای ایستاد. به نظرم مکان مناسبی آمد تا بیشتر اطلاات کسب کنم. به جلوی اتوبوس رفتم تا کرایه را بپردازم. اما هیچ راننده ای نبود تا مبلغی بگیرد. اصلا کسی برای جا بجایی در شهر پولی پرداخت نمیکرد. گویی آنقدر همه جا فراوانی و رونغ است که وقت و توجه صرف دریافت چندرغاز کرایه ، خودش هزینه بر است. موقع پیاده شدن به چهره های مردم و رفتارشان دقت کردم. می دانم که هرکدام در دلشان چه می گذرد و دل مشغولیشان چیست. اما به خلاف انتظار، هیچکدام خم به ابرو نمی آورند. بزرگی کمان لبخند روی صورتشان تیری است بر قلب همه ی مشکلات. چنان به شوق آمده ام که میخواهم هرکسی را میبینم به آغوش بکشم. وارد مدرسه شدم، کمی قدم زدم ، مشاهده کردم، صحبت کردم و برگشتم. از فرط لذت نمی دانم از کجا شروع کنم. همه می دانیم هدف اصلی مدرسه آموزش و پرورش کودکان جامعه است. اما محقق شدن این مهم را چقدر دور می پنداشتم و الان از نزدیک دیدم. خبری از اتلاف وقت نیست. هر کسی در این مدرسه خودش، استعداد ها و توانایی هایش را می شناسد. با هرکس آنطور رفتار می شود که شایسته اش است. اینجا صحبت از عدالت است ، نه مساوات. الان دیگر برایم تحیر آور نیست که از دل چنین محیطی، دنیایی کامل و بی نقص ساخته شده است. یکی از مهمترین دقدقه هایشان حفظ سلامتی و نشاط است. هر روز صبح همه با هم صبحانه می خورند تا کسی که برای زود تر رسیدن به مدرسه، استرس، یا مشکلات خانوادگی صبحانه نخورده است ، گرسنه به کلاس ها نرود. امتحان و نمره به معنای فخر فروشی یا سر افکندگی نیست. اصلا مدرسه برای امتحان تصمصم نمی گیرد. الان امتحان وسیله ی سنجشی است که خود بچه ها هروقت احساس نیاز بکنند خود را محک می زنند تا رشد خود را برسی کنند. روش تربیت شدن و تربیت کردن معلم ها تغییر کرده است. الان که قدم به بیرون مدرسه گذارم یقین دارم که هیچ چیزی مرا متعجب نمی کند. حقیقتا آموزش آرمانی، شهر آرمانی می سازد. نمی دانم تحول مدارس، توفیقِ داشتن آن مولا را به آنها داده است، یا وجود چنین سرپرستی آنها را به چنین پیشرفتی رسانده است؟ اما سوال اساسی من چیز دیگریست. سرشار از غرور و امید به خودش نگریستم و پنداشتم: وظیفه ی من چیست؟

    با صدای زنگ از خواب پریدم. احساس نا امیدی می کردم که چنان بهشتی را ترک گفته بودم. اما بعد از چند دقیقه آن رنگ امید را بر پیکرم دیدم و انگیزه ی ساختن فردایی بهتر در قلبم موج می زند.