مقاله بررسی لغوی ماده وحی

سال ورودی :
  • 1392
  • پایه :
  • پایه 1
  • نویسنده :
  • پدرام پورولی
  • 21 بازدید

    چکیده :

    بررسی لغوی ماده وحی


    فصل اول:

    بررسی واژه وحی در لغت

    بخش اول:

    بررسی استعمالات واژه وحی

    افعال

    ۱.ثلاثی مجرد:

    [وحی]الیه و له [یحی”به کسر حاء”] وحیا

    اشار[۱] و اوما: اشاره کردن

    ثلاثی مزید

    {باب افعال}

    – [اوحی[۲]]الیه و له

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای تعدیه پیدا کرده است)

    اشار و اوما

    {قال الله تعالی:”فاوحی الیهم ان سبحوا بکره و عشیّا”}

    پس اشاره کرد به آنان که تسبیح گویند بامدادان وشامگاهان.

    ۲.ثلاثی مجرد

    [وحی]الیه و له [یحی”به کسر حاء”] وحیا

    کتب الیه[۳]:نامه نوشتن,کتاب نوشتن

    وحی الکتاب:کتبه

    ثلاثی مزید

    {باب افعال}

    [اوحی]الیه و له

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای تعدیه پیدا کرده است)

    کتب الیه: نامه نوشتن

    ۳.ثلاثی مجرد

    [وحی]الیه و له [یحی”به کسر حاء”] وحیا

    کلّمه بکلام یخفی علی غیره: خصوصی سخن گفتن

    ثلاثی مزید

    {باب افعال}

    [اوحی]الیه و له

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای تاکید و مبالغه پیدا کرده است)

    کلّمه بکلام یخفی علی غیره: به طور خصوصی و به دور از دیگران سخن گفتن

    ۴.ثلاثی مجرد

    [وحی]الیه و له [یحی”به کسر حاء”] وحیا

    امره: دستور دادن

    ثلاثی مزید

    {باب افعال}

    [اوحی]الیه و له

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای تاکید و مبالغه پیدا کرده است)

    امره: دستور دادن

    ۵.ثلاثی مجرد

    [وحی]الیه و له [یحی”به کسر حاء”] وحیا

    وحی القوم:صاحوا:

    سر و صدا کردن – فریاد زدن – داد زدن

    ثلاثی مزید

    {باب افعال}

    [اوحی]الیه و له

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای تاکید و مبالغه پیدا کرده است)

    اوحی القوم:صاحوا

    آن قوم فریاد زدند

    اوحی المیّت:

    بر مرده گریست

    بکاه و ناح علیه[۴]:

    بر مرده گریست.بر مرده نوحه سرایی کرد

    یقال:اوحت الناحه المیّت

    ۶.ثلاثی مجرد

    [وحی]الیه و له [یحی”به کسر حاء”] وحیا

    وحی الذبیحه[۵]:ذبحها وحیّا:سریعا:

    کاری را با سرعت انجام دادن.عجله کردن. سر حیوان را به سرعت برید

    ثلاثی مزید

    {باب افعال}

    [اوحی]الیه و له

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای تاکید و مبالغه پیدا کرده است)

    اوحی بالشئ:اسرع: به آن چیز شتاب کرد

    اوحی العمل:اسرع فیه:

    باشتاب انجام داد.در آن کار شتاب کرد

    {باب استفعال}

    استوحی:استعجله

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای طلب پیدا کرده است)

    {باب تفعیل}

    وحّی العمل:عجلّه

    کار را با عجله انجام داد

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای تعدیه-معانی ثلاثی مجرد پیدا کرده است)

    {باب تفعل}

    توحّی:اسرع

    سرعت گرفتن.شتاب کردن

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای تعدیه-معانی ثلاثی مجرد همراه با تاکید و مبالغه پیدا کرده است)

    {اذا اردت امرا فتدبر عاقبته فان کانت شرّا فانته و ان کانت خیرا فتوحّه}

    زمانی که خواستی کاری را انجام دهی پس به پایان آن بنگر؛پس اگر بد بود دست باز دار و اگر خیر بود پس شتاب کن.

    ۷.ثلاثی مجرد

    [وحی]الیه و له [یحی”به کسر حاء”] وحیا

    وحی الله الیه:ارسل: فرستاده فرستادن

    خدا فرستاده ای به سوی او فرستاد

    ثلاثی مزید

    {باب افعال}

    [اوحی]الیه و له:بعثه

    او را مبعوث کرد

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای تعدیه پیدا کرده است)

    اوحی الله الیه:ارسل: فرستادن

    خدا فرستاده ای را فرستاد

    {باب استفعال}

    استوحی الانسان و الحیوان:دعاه لیرسله:

    انسان یا حیوان را صدا کرد که وی را بفرستد

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای طلب پیدا کرده است)

    ۸.ثلاثی مجرد

    [وحی]الیه و له [یحی”به کسر حاء”] وحیا:

    وحی کردن

    الهمه: الهام کردن

    ثلاثی مزید

    {باب افعال}

    [اوحی]الیه و له:الهمه:الهام کرد

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای تاکید و مبالغه پیدا کرده است)

    قال الله تعالی:”و اوحی ربّک الی النحل ان اتّخذی من الجبال بیوتا”

    الهام کرد پروردگارت به زنبور عسل که بگیر یا بساز از کوه ها خانه هایی.

    ۹.ثلاثی مجرد

    [وحی]الیه و له [یحی”به کسر حاء”] وحیا

    سخره: مسخر و مطیع کامل کردن

    ثلاثی مزید

    {باب افعال}

    [اوحی]الیه و له:سخّره: مطیع و فرمن بردار کردن

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای مفعول را دارای صفتی یافتن پیدا کرده است)

    ۱۰.ثلاثی مجرد

    [وحی]الیه و له [یحی”به کسر حاء”] وحیا

    فلان الکلام الی فلان وحیّا:القاه[۶]:

    فلانی آن کلم را به زید القا کرد

    ثلاثی مزید

    {باب افعال}

    [اوحی]الیه و له

    (واژه وحی با رفتن به این باب معنای تعدیه پیدا کرده است)

    اوحی فلان الکلام الی فلان:القاه الیه:

    فلانی سخن را به زید القا کرد

    ثلاثی مزیدهایی که در ثلاثی مجرد منسوخ شده

    {باب افعال}

    [اوحی]الیه – نفسه:وقع فیه خوف:

    {باب استفعال}

    استوحی الشئ:حرّکه: آن چیز را تکان داد

    استفهمه:فهماند

    استصرخه[۷]: فلانی را به یاری طلبید

    اسماء

    ۱.اسم جامد

    الوحی

    کل ما القیته الی غیرک لیعلمه:       {مصدر}

    آن چه به دیگری القا کنی تا آن را بداند و یاد بگیرد

    ما یوحیه الله الی انبیائه:               {مصدر}

    ۲.اسم جامد

    الوحی

    الصوت یکون فی الناس و غیرهم: {اسم مصدر}

    صدا – آوا – بانگ [چه از انسان چه از حیوان]

    الوحی”به فتح حاء”

    الصوت یکون فی الناس و غیرهم: {اسم مصدر}

    صدا – آوا – بانگ [چه از انسان چه از حیوان]

    الوحاه

    الصوت یکون فی الناس و غیرهم: {اسم مصدر}

    صدا[چه از انسان چه از حیوان] {

    ۳.اسم جامد

    الوحی

    الکتاب: کتاب – نامه {اسم ذات}

    المکتوب: نوشته شده[مکتوب]  {اسم مصدر}

    الکتابه: نوشتن – کتابت {مصدر}

    الخط: خط {اسم ذات}

    ۴.اسم جامد

    الوحی”به فتح حاء”

    یقال فی الاستنجال:الوحی الوحی:البدار البدار:

    {اسم مصدر}

    در هنگام عجله گویند [الوحی الوحی]

    یقال:الوحاک الوحاک[والکاف للخطاب]

    {اسم مصدر}

    الوحاء

    یقال فی الاستنجال:الوحاء الوحاء:البدار البدار:

    {اسم مصدر}

    در هنگام عجله گویند [الوحاه الوحاه]

    ۵.اسم جامد

    الوحی”به فتح حاء”

    النار: آذر – آتش

    ۶.اسم جامد

    الوحی”به فتح حاء”

    – الملک – السید الاکبر: پادشاه – پیشوای بزرگ

    ۷.اسم جامد

    الوحی”به فتح حاء”

    الملک”به فتح میم”: فرشته – ملائکه

    اسم مشتق

    {صفت مشبهه}

    الوحّی:چیز تند و سریع

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    بخش دوم:

    بررسی معنای جامع

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    ابن فارس در مقائیس اللغه بر آن است که این کلمه دارای یک معنای اصلی میباشد که غالبا بیشتر مورد استعمال قرار میگیرد وآن معنای مشهور این است:

    (…یدل علی القاء علم فی اخفاء او غیره الی غیرک…)[۸]

    یعنی القا و فهماندن مطلبی به کسی[که آن مطلب را نمی داند]به طور پنهانی بدون این که دیگری از آن مطلع شود ویا غیر پنهانی؛که این معنا در دو کتاب “معجم الوسیط[۹]” و “المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر[۱۰]” مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

    اما ابن فارس معانی دیگری را ذیلاَ برای این واژه آورده است که این معانی عبارتند از:

    – اشاره کردن

    – نوشتن و کتابت

    -سریع

    – صوت

    که به تمامی این معانی در دو کتاب “معجم الوسیط” و “مصباح المنیر” اشاره شده است.

     

     

    نظر راغب اصفهانی در کتاب “مفردات فی الفاظ قرآن” این است که این واژه دراصل دالّ بر “اشاره سریع” میباشد.در ادامه می گوید:وحی یک کلام رمزی وغیر صریح است که گاهی به صورت یک صوت میباشد[در کتاب “معجم الوسیط” این گونه اشاره شده است:”صدا و آوا و بانگ چه از انسان باشد چه از حیوان”[۱۱]] و گاهی به صورت اشاره[۱۲] به بعضی از جوارح است و گاهی هم به صورت نوشتار[۱۳]میباشد.

    راغب اصفهانی در ادامه به آیه ۱۱ سوره مبارکه مریم اشاره میکند که خداوند تبارک وتعالی در این آیه می فرماید:[“فخرج علی قومه من المحراب فاوحی الیهم ان سبّحوا بکره وعشیّا” او ازمحراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آنها گفت صبح و شام (به شکرانه این نعمت) خدا را تصبیح گوئید.] شاهد مثال ما در این آیه (اشاره کردن)است.در ضمن راغب ذیلاَ به این معانی هم اشاره دارد:

    – رمز

    – اشاره

    – نوشتن

    که این معانی به صورت صرف مد نظر است.

     

     

    تحقیق مطلب:

     

     

    نظر به این که راغب اصفهانی در “مفردات” غالبا ناظر به استعمالات قرآنی بوده است لذا بسیاری از معانی واژه وحی که در سایر کتب لغوی برای این واژه آمده است در این کتاب نیامده و بنا بر شواهد و قرائن,راغب با دید قرآنی به کلمات نگریسته است.

    بنابر دید جناب راغب این واژه غالباَ دال بر اشاره سریع است و وحی یک کلام رمزی غیر صریح است که این کلام رمزی غیر صریح گاهی به صورت یک صوت میباشد و گاهی به صورت اشاره وگاهی هم به صورت نوشتار.

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    علامه مصطفوی در کتاب “التحقیق فی کلمات القرآن الکریم[۱۴]” مانند راغب اصفهانی ناظر به جنبه ی قرآنی کلمات است فلذا به خیلی از معناهایی که در سایر کتب لغوی[۱۵] آمده است اشاره ای نکرده.اما علامه با یک تقسیم بندی جدید به بیان معانی این کلمه پرداخته است.ایشان ابتدا می فرمایند که این واژه دالّ بر القاء مطلبی در باطن شخص میباشد که این مطلب منجر به علم و یقین میشود.در ادامه علامه به چند مطلب اشاره میکند که عبارتند از:

    ۱- شخص القاء شونده میتواند انسان یا فرشته ویا غیر اینها باشد.به نظر بنده در این بخش از کتاب “التحقیق” آوردن آیه ای که دال بر وحی بر زنبور عسل است خالی از لطف نبوده کما این که در برخی از کتب لغوی به این آیه استناد شده است.

    ۲- مطلب مورد القاء میتواند علم,ایمان,نور,وسوسه و غیر از این ها باشد.مطلب حائز اهمیت این است که در۴ کتاب لغتی که در این پژوهش مورد استفاده قرار گرفته اند به این موضوع اشاره ای نشده است و این خود نقطه مثبتی برای این کتاب به شمار میرود.

    ۳- شیوه القاء:

    الف)میتواند تکوینی و به مرور زمان باشد و یا این که القاء مطلب به صورت غیر تکوینی باشد.به عبارت دیگر “ایراد فی القلب” باشد.

    ب)میتواند القاء با واسطه باشد ویا این که القاء بدون واسطه باشد.

     

     

     

    فصل دوم:

    بررسی استعمالات واژه وحی در قرآن و روایات

     

     

     

     

     

    در این بخش قصد داریم استعمالات واژه وحی را در قرآن و روایات

    بررسی کنیم.این واژه ۱۴۸ بار درقرآن کریم است استعمال شده است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:

    باب افعال:از این ۱۴۸ بار استعمال واژه وحی ۷۲ بار آن اختصاص به باب افعال دارد و جالب توجه این است که این واژه به صورت ثلاثی مجرد استعمال نشده است.در این بخش به بعضی از استعمالات وحی در باب افعال اشاره میکنیم:

    وَ أَوْحى‏ رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا یَعْرِشُونَ   نحل-۶۸     باب افعال-ماضی-صیغه۱

     

    ذلِکَ مِمَّا أَوْحى‏ إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَهِ وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى‏ فی‏ جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُورا            اسراء-۳۹     باب افعال-ماضی-صیغه۱

    اتَّبِعْ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ      انعام-۱۰۶

    باب افعال-ماضی-صیغه۱

    وَ اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتابِ رَبِّکَ لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً    کهف-۲۷        باب افعال-ماضی-صیغه۱

     

    وَ إِذْ أَوْحَیْتُ إِلَى الْحَوارِیِّینَ أَنْ آمِنُوا بی‏ وَ بِرَسُولی‏ قالُوا آمَنَّا وَ اشْهَدْ بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ

    ماءده-۱۱۱            باب افعال-ماضی-صیغه۱۳

    فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فی‏ غَیابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ          یوسف-۱۵        باب افعال-ماضی-صیغه۱۴

    إِذْ أَوْحَیْنا إِلى‏ أُمِّکَ ما یُوحى‏      طه-۳۸     باب افعال-مضارع-صیغه۱

    فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏        نجم-۱۰       باب افعال-ماضی-صیغه۱

    فَأَوْحَیْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ الْعَظیمِ

    شعرا-۶۳                 باب افعال-ماضی-صیغه۱۴

     

     

    وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکیمٌ      شوری-۵۱          باب افعال-مضارع-صیغه۱

    وَ لا تَأْکُلُوا مِمَّا لَمْ یُذْکَرِ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ وَ إِنَّ الشَّیاطینَ لَیُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُون  انعام-۱۲۱

    باب افعال-مضارع-صیغه۳

    ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیهِ إِلَیْکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ       آل عمران-۴۴

    باب افعال-مضارع-صیغه۱۴

    وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَوْ قالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَ لَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْ‏ءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الظَّالِمُونَ فی‏ غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِکَهُ باسِطُوا أَیْدیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما کُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَ کُنْتُمْ عَنْ آیاتِهِ تَسْتَکْبِرُون           انعام-۹۳

    باب افعال-ماضی-صیغه۱

    إِنْ یُوحى‏ إِلَیَّ إِلاَّ أَنَّما أَنَا نَذیرٌ مُبین       ص-۷۰   باب افعال-مضارع-صیغه۱

    اسماء:ما بقی استعمالات اختصاص به اسماء دارد که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:

    قُلْ إِنَّما أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْیِ وَ لا یَسْمَعُ الصُّمُّ الدُّعاءَ إِذا ما یُنْذَرُونَ     انبیاء-۴۵

    وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکیمٌ                        شوری-۵۱

    وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا وَ لا تُخاطِبْنی‏ فِی الَّذینَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُون        هود-۳۷

     

    میزان استعمال در روایات

    طبق آمار  تقریبا استعمالات واژه وحی در روایات بیشتر در باب افعال میباشد. نظر به این که قصد ما آوردن استعمال این واژه در ابوابی غیر از باب افعال در روایات بوده است لهذا تیمنا به آوردن ۱۰ روایت که در آنها وحی در باب افعال به کار رفته بسنده میکنیم.

     

     

    الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعْدٍ رَفَعَهُ عَنْ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع قَالَ: لَوْ یَعْلَمُ النَّاسُ مَا فِی طَلَبِ الْعِلْمِ لَطَلَبُوهُ وَ لَوْ بِسَفْکِ الْمُهَجِ وَ خَوْضِ اللُّجَجِ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَوْحَى‏ إِلَى دَانِیَالَ أَنَّ أَمْقَتَ عَبِیدِی إِلَیَّ الْجَاهِلُ الْمُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أَهْلِ الْعِلْمِ التَّارِکُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ وَ أَنَّ أَحَبَّ عَبِیدِی إِلَیَّ التَّقِیُّ الطَّالِبُ لِلثَّوَابِ الْجَزِیلِ اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُکَمَاءِ.

    امام چهارم علیه السلام فرمود: اگر مردم بدانند در طلب علم چه فایده‏ایست آن را میطلبند اگر چه با ریختن خون دل و فرورفتن در گردابها باشد. خداوند تبارک و تعالى بدانیال وحى فرمود که: منفور ترین بندگانم نزد من نادانى است که حق علماء را سبک شمرد و پیروى ایشان نکند و محبوبترین بندگانم پرهیزکاریست که طالب ثواب بزرگ و ملازم علماء و پیرو خویشتن‏داران و پذیرنده حکما باشد.

    مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُفَضَّلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَوْحَى‏ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى دَاوُدَ ع مَا اعْتَصَمَ بِی عَبْدٌ مِنْ عِبَادِی‏ دُونَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِی عَرَفْتُ ذَلِکَ مِنْ نِیَّتِهِ‏ ثُمَّ تَکِیدُهُ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ إِلَّا جَعَلْتُ لَهُ الْمَخْرَجَ مِنْ بَیْنِهِنَّ وَ مَا اعْتَصَمَ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِی بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِی عَرَفْتُ ذَلِکَ مِنْ نِیَّتِهِ إِلَّا قَطَعْتُ أَسْبَابَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مِنْ یَدَیْهِ وَ أَسَخْتُ الْأَرْضَ مِنْ تَحْتِهِ‏ وَ لَمْ أُبَالِ بِأَیِّ وَادٍ هَلَکَ‏.

     

    امام صادق علیه السّلام فرمود: خداى عز و جل بداود علیه السّلام وحى فرستاد که: هیچ یک از بندگانم.

    بدون توجه باحدى از مخلوقم بمن پناهنده نشود که من بدانم نیت و قصد او همین است، سپس آسمانها و زمین و هر که در آنهاست با او نیرنگ بازند، جز آنکه راه چاره از میان آنها را برایش فراهم آورم و هیچ یک از بندگانم بیکى از مخلوقم پناه نبرد که بدانم قصدش همانست، جز آنکه اسباب و وسائل آسمانها و زمین را از دستش ببرم و زمین زیر پایش را فرو برم و بهر وادى هلاکتى افتد باک ندارم.

     

    عَلِیٌّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ صَاحِبِ السَّابِرِیِّ فِیمَا أَعْلَمُ أَوْ غَیْرِهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: فِیمَا أَوْحَى‏ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مُوسَى ع یَا مُوسَى اشْکُرْنِی حَقَّ شُکْرِی فَقَالَ یَا رَبِّ وَ کَیْفَ أَشْکُرُکَ حَقَّ شُکْرِکَ وَ لَیْسَ مِنْ شُکْرٍ أَشْکُرُکَ بِهِ إِلَّا وَ أَنْتَ أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَیَّ قَالَ یَا مُوسَى الْآنَ شَکَرْتَنِی حِینَ عَلِمْتَ أَنَّ ذَلِکَ مِنِّی.

    امام صادق علیه السّلام فرمود: در ضمن آنچه خداى عز و جل بموسى علیه السّلام وحى فرمود این بود:

    اى موسى: مرا چنان که سزاوار است شکرگزار، عرضکرد: پروردگارا! ترا چگونه چنان که سزاوار است شکر گزارم، در صورتى که هر شکرى که ترا نمایم، آن هم نعمتى است که تو بمن عطا فرموده‏ئى؟

    فرمود: اى موسى! اکنون که دانستى آن شکرگزاریت هم از من است، مرا شکر کردى (چنان که سزاوار من است).

    عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِیدِ قَالَ حَدَّثَنِی یَحْیَى بْنُ عَمْرٍو عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ أَوْحَى‏ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى إِلَى بَعْضِ أَنْبِیَائِهِ ع الْخُلُقُ الْحَسَنُ یَمِیثُ الْخَطِیئَهَ کَمَا تَمِیثُ الشَّمْسُ الْجَلِیدَ.

    امام صادق علیه السّلام فرمود: خداى تبارک و تعالى بیکى از پیغمبرانش وحى فرمود: که خلق‏

    خوش گناه را آب میکند، چنان که خورشید یخ را آب میکند.

    عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ یَقْطِینٍ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَوْحَى‏ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مُوسَى ع أَنْ یَا مُوسَى أَ تَدْرِی لِمَ اصْطَفَیْتُکَ بِکَلَامِی دُونَ خَلْقِی قَالَ یَا رَبِّ وَ لِمَ ذَاکَ قَالَ فَأَوْحَى اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى إِلَیْهِ أَنْ یَا مُوسَى إِنِّی قَلَّبْتُ عِبَادِی ظَهْراً لِبَطْنٍ فَلَمْ أَجِدْ فِیهِمْ أَحَداً أَذَلَّ لِی نَفْساً مِنْکَ یَا مُوسَى إِنَّکَ إِذَا صَلَّیْتَ وَضَعْتَ خَدَّکَ عَلَى التُّرَابِ أَوْ قَالَ عَلَى الْأَرْضِ.

    امام صادق علیه السلام فرمود: خداى عز و جل بموسى علیه السلام وحى فرمود که: اى موسى! آیا میدانى چرا از میان همه مخلوقم ترا براى سخن گفتن با خود برگزیدم؟ عرضکردم: پروردگارا براى چه بود؟

    خداى تبارک و تعالى باو وحى کرد که: اى موسى من بندگانم را زیر و رو کردم (بررسى کامل نمودم) در میان آنها کسى را از تو فروتن در برابر خود ندیدم. اى موسى! تو چون نماز میگزارى چهره خویش روى خاک- یا گفت روى زمین- مینهى.

    عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِی الْمِقْدَامِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: فِیمَا أَوْحَى‏ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى دَاوُدَ ع یَا دَاوُدُ کَمَا أَنَّ أَقْرَبَ النَّاس‏مِنَ اللَّهِ الْمُتَوَاضِعُونَ کَذَلِکَ أَبْعَدُ النَّاسِ مِنَ اللَّهِ الْمُتَکَبِّرُونَ.

    امام صادق علیه السّلام فرمود: در آنچه خداى عز و جل بداود وحى فرمود، این بود که: اى داود چنان که نزدیکترین مردم بخدا متواضعانند، دورترین مردم از خدا هم متکبرانند.

    مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ یُوسُفَ بْنِ عِمْرَانَ بْنِ مِیثَمٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَوْحَى‏ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى آدَمَ ع أَنِّی سَأَجْمَعُ لَکَ الْکَلَامَ فِی أَرْبَعِ کَلِمَاتٍ قَالَ یَا رَبِّ وَ مَا هُنَّ قَالَ وَاحِدَهٌ لِی وَ وَاحِدَهٌ لَکَ وَ وَاحِدَهٌ فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَکَ وَ وَاحِدَهٌ فِیمَا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ النَّاسِ قَالَ یَا رَبِّ بَیِّنْهُنَّ لِی حَتَّى أَعْلَمَهُنَّ قَالَ أَمَّا الَّتِی لِی فَتَعْبُدُنِی‏ لا تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَ أَمَّا الَّتِی لَکَ فَأَجْزِیکَ بِعَمَلِکَ أَحْوَجَ مَا تَکُونُ إِلَیْهِ وَ أَمَّا الَّتِی بَیْنِی وَ بَیْنَکَ فَعَلَیْکَ الدُّعَاءُ وَ عَلَیَّ الْإِجَابَهُ وَ أَمَّا الَّتِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَ النَّاسِ فَتَرْضَى لِلنَّاسِ مَا تَرْضَى لِنَفْسِکَ وَ تَکْرَهُ لَهُمْ مَا تَکْرَهُ لِنَفْسِکَ.

    امام صادق علیه السّلام فرمود: خداى عز و جل بآدم علیه السّلام وحى فرمود: من تمام سخن را درچهار کلمه برایت جمع میکنم: عرضکرد پروردگارا آنها چیست؟ فرمود: یکى از آن منست و یکى از آن تو و یکى میان من و تو و یکى میان تو و مردم. عرضکرد: آنها را بیان فرما تا بفهمم، فرمود:

    اما آنچه از آن منست، اینست که مرا عبادت کنى و چیزى را شریکم نسازى، و اما آنچه از آن توست اینست که پاداش عمل ترا بدهم زمانى که از همه وقت بدان نیازمندترى. و اما آنچه میان من و تو است دعا کردن تو و اجابت من است. و اما آنچه میان تو و مردم است، اینست که براى مردم بپسندى آنچه براى خود میپسندى و براى آنها نخواهى آنچه براى خود نخواهى.

    مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ الْوَلِیدِ الْوَصَّافِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ‏ إِنَّ فِیمَا نَاجَى اللَّهُ عَزَّوَ جَلَّ بِهِ عَبْدَهُ مُوسَى ع قَالَ إِنَّ لِی عِبَاداً أُبِیحُهُمْ جَنَّتِی وَ أُحَکِّمُهُمْ فِیهَا قَالَ یَا رَبِّ وَ مَنْ هَؤُلَاءِ الَّذِینَ تُبِیحُهُمْ جَنَّتَکَ وَ تُحَکِّمُهُمْ فِیهَا قَالَ مَنْ أَدْخَلَ عَلَى مُؤْمِنٍ سُرُوراً ثُمَّ قَالَ إِنَّ مُؤْمِناً کَانَ فِی مَمْلَکَهِ جَبَّارٍ فَوَلَعَ‏ بِهِ فَهَرَبَ مِنْهُ إِلَى دَارِ الشِّرْکِ فَنَزَلَ بِرَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْکِ فَأَظَلَّهُ وَ أَرْفَقَهُ وَ أَضَافَهُ فَلَمَّا حَضَرَهُ الْمَوْتُ أَوْحَى‏ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی لَوْ کَانَ لَکَ فِی جَنَّتِی مَسْکَنٌ لَأَسْکَنْتُکَ فِیهَا وَ لَکِنَّهَا مُحَرَّمَهٌ عَلَى مَنْ مَاتَ بِی مُشْرِکاً وَ لَکِنْ یَا نَارُ هِیدِیهِ‏ وَ لَا تُؤْذِیهِ وَ یُؤْتَى بِرِزْقِهِ طَرَفَیِ النَّهَارِ قُلْتُ مِنَ الْجَنَّهِ قَالَ مِنْ حَیْثُ شَاءَ اللَّهُ.

    امام باقر علیه السلام فرمود در آنچه که خداوند با بنده خویش موسى علیه السلام مناجات کرد این بود:

    فرمود مرا بندگانى است که بهشت خویش بر آنان مباح و ارزانى داشته ام و ایشان را در آن فرمانروا ساختم. موسى علیه السلام عرض کرد پروردگارا اینان کیانند که بهشت خود بر ایشان مباح گردانیدى و آنان را در آن حاکم ساختى؟ فرمود: هر که مؤمنى را خوشحال سازد، آنگاه امام فرمود مؤمنى در مملکت یکى از جباران بود و آن جبار او را تکذیب مینمود و حقیر میشمرد، آن مؤمن از آن دیار ببلاد شرک‏گریخت و بر یکى از آنان وارد شد وى از او پذیرائى نمود و او را جاى داد و مهربانى کرد و میزبانى نمود، پس چون مرگ آن مشرک فرا رسید خداوند بدو الهام کرد که بعزت و جلال خودم سوگند که اگر براى تو در بهشت محلى بود ترا در آن ساکن میگردانیدم و لیکن بهشت بر مشرک حرام شده است. اما اى آتش او را بترسان لکن مسوزان و آزارش مرسان، و در بامدادان و شامگاه روزى او میرسد، سائل پرسید که از بهشت؟ فرمود از هر کجا که خدا خواهد.

    عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ أَوْحَى‏ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى دَاوُدَ ع إِنَّ الْعَبْدَ مِنْ عِبَادِی لَیَأْتِینِی بِالْحَسَنَهِ فَأُبِیحُهُ جَنَّتِی فَقَالَ دَاوُدُ یَا رَبِّ وَ مَا تِلْکَ الْحَسَنَهُ قَالَ یُدْخِلُ عَلَى عَبْدِیَ الْمُؤْمِنِ سُرُوراً وَ لَوْ بِتَمْرَهٍ قَالَ دَاوُدُ یَا رَبِّ حَقٌّ لِمَنْ عَرَفَکَ أَنْ لَا یَقْطَعَ رَجَاءَهُ مِنْکَ.

    امام صادق علیه السلام فرمود خداوند وحى کرد بداود علیه السلام که براستى که بنده‏اى از بندگان من حسنه‏اى بجا آورد و بسبب آن بهشت را بر وى مباح گردانم، داود علیه السلام عرض کرد پروردگارا کدام است آن حسنه؟ فرمود بر بنده مؤمن من سرور و خوشحالى وارد سازد اگر چه بیک دانه خرما باشد، داود علیه السلام گفت خداوندا سزاوار است کسى را که ترا شناسد امید خود از تو برمیگیرد.

    مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْهَیْثَمِ بْنِ وَاقِدٍ الْجَزَرِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ‏ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَ نَبِیّاً مِنْ أَنْبِیَائِهِ إِلَى قَوْمِهِ وَ أَوْحَى‏ إِلَیْهِ أَنْ قُلْ لِقَوْمِکَ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِ قَرْیَهٍ وَ لَا أُنَاسٍ کَانُوا عَلَى طَاعَتِی فَأَصَابَهُمْ فِیهَا سَرَّاءُ فَتَحَوَّلُوا عَمَّا أُحِبُّ إِلَى مَا أَکْرَهُ إِلَّا تَحَوَّلْتُ لَهُمْ عَمَّا یُحِبُّونَ إِلَى مَا یَکْرَهُونَ وَ لَیْسَ مِنْ أَهْلِ قَرْیَهٍ وَ لَا أَهْلِ بَیْتٍ کَانُوا عَلَى مَعْصِیَتِی فَأَصَابَهُمْ فِیهَا ضَرَّاءُ فَتَحَوَّلُوا عَمَّا أَکْرَهُ إِلَى مَا أُحِبُّ إِلَّا تَحَوَّلْت‏

    امام صادق علیه السّلام میفرمود: خداى عز و جل یکى از پیغمبرانش را بسوى قومش فرستاد و باو وحى فرمود که بقوت بگو: هر اهل قریه و مردمى که بروش اطاعت من باشند و در آن حال بآنها خوشى و فراوانى رسد و سپس از آنچه دوست دارم بدان چه ناپسند دارم (از اطاعتم بمعصیت) گرایند، آنها را از آنچه دوست دارند بآنچه ناخوش دارند (از خوشى بناخوشى) منتقل کنم.

    و هر اهل قریه و خاندانى که نافرمانیم کنند و بسختى افتند، سپس از آنچه ناپسند دارم بآنچه دوست دارم (از معصیت باطاعت) گرایند، آنها را از آنچه نمیخواهند بآنچه دوست دارند منتقل کنم.

    و نیز بآنها بگو: رحمت من بر خشم و غضبم پیش دارد، پس از رحمتم نومید میباشید، زیرا گناهى‏ را که مى‏آمرزم نزد من بزرگ نمینماید، و بآنها بگو: با عناد و لجبازى در معرض خشم من نیایند، و دوستانم را سبک نشمارند، زیرا هنگام خشم هیبتهائى دارم که هیچ یک از مخلوقم تاب مقاومت آنها را ندارد

     

     

     

     

     

     

     

    فصل سوم:

    وحی و نبوت

     

     

     

     

     

     

     

     

    وحى و نبوت‏

    هدایت عامه‏

    اعتقاد به وحى و نبوت، از نوعى بینش درباره جهان و انسان ناشى مى‏شود، یعنى اصل هدایت عامه در سراسر هستى. اصل هدایت عامه لازمه جهان‏بینى توحیدى اسلامى است؛ از این رو اصل نبوت لازمه این جهان‏بینى است. خداوند متعال به حکم اینکه واجب‏الوجود بالذات است و واجب‏الوجود بالذات واجب من جمیع‏الجهات است، فیّاض على‏الاطلاق است و به هر نوعى از انواع موجودات در حدى که براى آن موجود ممکن و شایسته است تفضّل و عنایت دارد و موجودات را در مسیر کمالشان هدایت مى‏کند. این هدایت، شامل همه موجودات است، از کوچکترین ذره گرفته تا بزرگترین ستاره و از پست‏ترین موجود بیجان گرفته تا عالى‏ترین و راقى‏ترین جاندارها که ما مى‏شناسیم یعنى انسان. از این روست که قرآن واژه «وحى» را همچنان که در مورد هدایت انسان به کار برده در مورد هدایت جمادات و نباتات و حیوانات به کار برده است.

    هیچ موجودى در این جهان، ثابت و یکنواخت نیست؛ دائماً منزل و جایگاه عوض مى‏کند و به سوى مقصودى روان است.

    از طرف دیگر، همه علامتها نشان مى‏دهد که نوعى «میل» و «کشش» در هر موجودى به سوى مقصدى که به آن مقصد روان است وجود دارد؛ یعنى موجودات بانیروى مرموزى که در درونشان هست به سوى مقصدشان کشیده مى‏شوند. این نیرو همان است که از آن به «هدایت الهى» تعبیر مى‏شود. قرآن کریم از زبان حضرت موسى نقل مى‏کند که به فرعون زمان خویش گفت:

    پروردگار ما همان است که به هر موجودى آن آفرینشى که شایسته آن بود عنایت کرد و سپس آن را در راه خودش هدایت نمود . رَبُّنَا الَّذى اعْطى‏ کُلَّ شَىْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏ (طه/ ۵۰)

    جهان ما جهانى هدفدار است؛ یعنى در درون موجودات، کششى به سوى هدف کمالى‏شان موجود است و هدفدارى همان هدایت الهى است.

    کلمه «وحى» در قرآن کریم مکرر به کار رفته است. شکل استعمال این کلمه و موارد مختلف استعمال آن نشان مى‏دهد که قرآن آن را منحصر به انسان نمى‏داند، در همه اشیاء و لااقل در موجودات زنده سارى و جارى مى‏داند؛ از این رو در مورد زنبور عسل به «وحى» تعبیر مى‏کند. چیزى که هست درجات وحى و هدایت برحسب تکامل موجودات متفاوت است.

    عالى‏ترین درجه وحى همان است که به سلسله پیامبران مى‏شود. این وحى بر اساس نیازى است که نوع بشر به هدایتى الهى دارد که از طرفى بشر را به سوى مقصودى که ماوراى افق محسوسات و مادیات است و خواه ناخواه گذرگاه بشر خواهد بود راهنمایى نماید، و از طرف دیگر نیاز بشر را در زندگى اجتماعى که همواره نیازمند به قانونى است که تضمین الهى داشته باشد برآورد. قبلًا در بحث «مکتب، ایدئولوژى» نیاز بشر را به یک ایدئولوژى کمال‏بخش، و ناتوانى او را براى تنظیم و تدوین ایدئولوژى صحیح روشن کردیم.

    پیامبران به منزله دستگاه گیرنده‏اى هستند که در پیکره بشریت کار گذاشته شده است. پیامبران افراد برگزیده‏اى هستند که صلاحیت دریافت این نوع آگاهى را از جهان غیب دارند. این صلاحیت را خدا مى‏داند و بس. قرآن کریم مى‏فرماید: اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ‏)خدا خود بهتر مى‏داند که رسالت خویش را در چه محلى قرار دهد.( انعام/ ۱۲۴.

    هرچند پدیده وحى مستقیماً از قلمرو حس و تجربه افراد بشر بیرون است، ولى این نیرو را مانند بسیارى از نیروهاى دیگر از راه آثارش مى‏توان شناخت.

    وحى الهى تأثیر شگرف و عظیمى بر روى شخصیت حامل وحى یعنى شخص پیامبر مى‏نماید؛ به حقیقتْ او را «مبعوث» مى‏کند، یعنى نیروهاى او را برمى‏انگیزد و انقلابى عمیق و عظیم در او به وجود مى‏آورد و این انقلاب در جهت خیر و رشد و صلاح بشریت صورت مى‏گیرد و واقع‏بینانه عمل مى‏کند؛ قاطعیت بى‏نظیرى به او مى‏دهد. تاریخ هرگز قاطعیتى مانند قاطعیت پیامبران و افرادى که به دست و به وسیله آنان برانگیخته شده‏اند نشان نمى‏دهد.

    اختصاصات پیامبران‏

    پیامبران الهى که از طریق وحى با ریشه و مبدأ هستى اتصال پیدا مى‏کنند، داراى امتیازات و اختصاصاتى مى‏باشند که اکنون به آنها اشاره مى‏شود:

    1. اعجاز

    هر پیامبرى که از جانب خدا مبعوث مى‏شود از قدرت و نیرویى خارق‏العاده برخوردار است و با آن قدرت خارق‏العاده یک یا چند اثر مافوق قدرت بشر ابراز مى‏دارد که نشان‏دهنده بهره‏مندى او از آن نیروى خارق‏العاده الهى است و گواه راستین بودن دعوت او و آسمانى بودن سخن اوست.

    قرآن کریم آثار خارق‏العاده‏اى را که پیامبران به اذن خدا براى گواهى بر صدق گفتار خود ارائه مى‏کرده‏اند «آیت» یعنى نشانه و علامت نبوت مى‏خواند و متکلمین اسلامى از آن نظر که این علامتها عجز و ناتوانى سایر افراد را آشکار مى‏سازد «معجزه» مى‏نامند. قرآن کریم نقل مى‏کند که مردمِ هر زمان از پیامبران زمان خویش تقاضاى «آیت» و «معجزه» مى‏کردند و آن پیامبران به این تقاضا که تقاضایى معقول و منطقى بود- زیرا از طرف مردمى جویاى حقیقت صورت مى‏گرفت و بدون آن براى آن مردم راهى به شناخت پیامبرىِ آن پیامبر نبود- جواب مثبت مى‏دادند؛ ولى‏اگر تقاضاى معجزات به منظور دیگرى جز جویندگى حقیقت صورت مى‏گرفت- مثلًا به صورت «معامله» پیشنهاد مى‏شد که اگر فلان کار را بکنى ما در عوضْ دعوت تو را مى‏پذیریم- پیامبران از انجام آن استنکاف مى‏کردند. قرآن کریم معجزات زیادى براى پیغمبران نقل کرده است از مرده زنده کردن و بیمار لاعلاج را شفا دادن تا در گهواره سخن گفتن و عصا را تبدیل به اژدها کردن و از نهان و آینده خبر دادن.

    1. عصمت‏

    از جمله مختصات پیامبران «عصمت» است. عصمت یعنى مصونیت از گناه و از اشتباه؛ یعنى پیامبران نه تحت تأثیر هواهاى نفسانى قرار مى‏گیرند و مرتکب گناه مى‏شوند و نه در کار خود دچار خطا و اشتباه مى‏شوند. برکنارى آنها از گناه و از اشتباه، حدّ اعلاى قابلیت اعتماد را به آنها مى‏دهد. اکنون ببینیم این مصونیت به چه صورت است؟ آیا مثلًا به این صورت است که هروقت مى‏خواهند مرتکب گناه یا اشتباه شوند یک مأمور غیبى مى‏آید و مانند پدرى که مانع لغزش فرزندش مى‏شود جلوى آنها را مى‏گیرد؟ و یا به این صورت است که پیامبران سرشت و ساختمانشان طورى است که نه امکان گناه در آنهاست و نه امکان اشتباه، آنچنان که مثلًا یک فرشته زنا نمى‏کند به دلیل اینکه از شهوت جنسى خالى است و یا یک ماشین حساب اشتباه نمى‏کند به دلیل اینکه فاقد ذهن است؟ و یا اینکه گناه نکردن و اشتباه نکردن پیامبران معلول نوع بینش و درجه یقین و ایمان آنهاست؟ البته تنها همین شق صحیح است. اکنون هریک از این دو مصونیت را جداگانه ذکر مى‏کنیم.

    اما مصونیت از گناه: انسان یک موجود مختار است و کارهاى خویش را بر اساس منافع و مضارّ و مصالح و مفاسدى که تشخیص مى‏دهد انتخاب مى‏کند؛ از این رو «تشخیص» نقش مهمى در اختیار و انتخاب کارها دارد؛ محال است که انسان چیزى را که بر حسب تشخیص او مفید هیچ‏گونه فایده‏اى نیست و از طرف دیگر زیان و ضرر دارد انتخاب کند؛ مثلًا انسان عاقل علاقه‏مند به حیات، دانسته خود را از کوه پرت نمى‏کند و یا زهر کشنده را نمى‏نوشد.

    افراد مردم از نظر ایمان و توجه به آثار گناهان متفاوت‏اند؛ به هر اندازه که ایمانشان قوى‏تر و توجه‏شان به آثار گناهان شدیدتر باشد، اجتنابشان از گناه بیشترو ارتکاب آن کمتر مى‏شود. اگر درجه ایمان در حد شهود و عیان برسد، به حدى که آدمى حالت خود را در حین ارتکاب گناه حالت شخصى ببیند که مى‏خواهد خود را از کوه پرت کند و یا زهر کشنده‏اى را بنوشد، در اینجا احتمال اختیار گناه به صفر مى‏رسد؛ یعنى هرگز به طرف گناه نمى‏رود. چنین حالى را «عصمت از گناه» مى‏نامیم. پس عصمت از گناه ناشى از کمال ایمان و شدت تقواست. ضرورتى ندارد که براى اینکه انسان به حد «مصونیت» و «معصومیت» از گناه برسد یک نیروى خارجى جبراً او را از گناه باز دارد و یا شخص معصوم به حسب سرشت و ساختمان، مسلوب‏القدره باشد. اگر انسانى قدرت بر گناه نداشته باشد و یا یک قوّه‏اى جبرى همواره جلوگیر او از گناه باشد، گناه نکردن او برایش کمالى شمرده نمى‏شود، زیرا او مانند انسانى است که در یک زندان حبس شده و قادر به خلافکارى نیست. خلافکارى نکردن چنین انسانى را به حساب درستى و امانت او نتوان گذاشت.

    اما مصونیت از اشتباه: مصونیت از اشتباه نیز مولود نوع بینش پیامبران است.

    اشتباه همواره از آنجا رخ مى‏دهد که انسان به وسیله یک حس درونى یا بیرونى با واقعیتى ارتباط پیدا مى‏کند و یک سلسله صورتهاى ذهنى از آنها در ذهن خود تهیه مى‏کند و با قوّه عقل خود آن صورتها را تجزیه و ترکیب مى‏کند و انواع تصرفات در آنها مى‏نماید؛ آنگاه در تطبیق صورتهاى ذهنى به واقعیتهاى خارجى و در ترتیب آن صورتها گاه خطا و اشتباه رخ مى‏دهد. اما آنجا که انسان مستقیماً با واقعیتهاى عینى به وسیله یک حس خاص مواجه است و ادراک واقعیت عین اتصال با واقعیت است نه صورتى ذهنى از اتصال با واقعیت، دیگر خطا و اشتباه معنى ندارد. پیامبران الهى از درون خود با واقعیت هستى ارتباط و اتصال دارند. در متن واقعیت، اشتباه فرض نمى‏شود. مثلًا اگر ما صد دانه تسبیح را در ظرفى بریزیم و باز صد دانه دیگر را، و این عمل را صد بار تکرار کنیم، ممکن است ذهن ما اشتباه کند و خیال کند این عمل نود و نه بار و یا صد و یک بار تکرار شده است، اما محال است که خود واقعیت اشتباه کند و با اینکه عمل بالا صد بار تکرار شده است مجموع دانه‏ها کمتر یا بیشتر بشود.

    انسانهایى که از نظر آگاهیها در متن جریان واقعیت قرار مى‏گیرند و با بُنِ هستى و ریشه وجود و جریانها متصل و یکى مى‏شوند، دیگر از هرگونه اشتباه مصون و معصوم خواهند بود.

    تفاوت پیامبران و نوابغ‏:

    از همین جا مى‏توان به تفاوت پیامبران و نوابغ پى برد. نوابغ افرادى هستند که نیروى فکر و تعقل و حسابگرى قوى دارند؛ یعنى از راه حواس خود با اشیاء تماس مى‏گیرند و با نیروى حسابگر عقل خود بر روى فراورده‏هاى ذهنى خود کار مى‏کنند و به نتیجه مى‏رسند و احیاناً خطا مى‏کنند. پیامبران الهى علاوه بر برخوردارى از نیروى خرد و اندیشه و حسابگریهاى ذهنى، به نیروى دیگرى به نام وحى مجهزند و نوابغ از این نیرو بى‏بهره‏اند و به همین جهت به هیچ وجه نتوان پیامبران را با نوابغ مقایسه کرد، زیرا مقایسه هنگامى صحیح است که کار هر دو گروه از یک نوع و از یک سنخ باشد، اما آنجا که از دو نوع و دو سنخ است مقایسه غلط است. مثلًا صحیح است که قوّه بینایى و یا قوّه شنوایى و یا قوّه فکر دو نفر را با هم مقایسه کنیم، اما صحیح نیست که قوّه بینایى یک نفر را با قوّه شنوایى یک نفر دیگر مقایسه کنیم و بگوییم کدام یک قوى‏تر است. نبوغ نوابغ مربوط است به نیروى تفکر و اندیشه بشرى، و فوق‏العادگى پیامبران مربوط است به نیروى دیگرى به نام وحى و اتصال به مبدأ هستى، و لهذا قیاس گرفتن آنها با یکدیگر غلط است.

    1. رهبرى‏

    «پیامبرى» با آنکه از مسیر معنوى به سوى خدا و تقرب به ذات او و بریدن از خلق (سیر من الخلق الى الحق) آغاز مى‏شود که مستلزم انصراف از برون و توجه به درون است، ولى سرانجام با بازگشت به خلق و برون، به منظور اصلاح و سامان بخشیدن به زندگى انسان و هدایت آن در یک مسیر صحیح (سیر بالحق فى الخلق) پایان مى‏یابد.

    کلمه «نبىّ» در زبان عربى به معنى «خبر آورنده» است- و در فارسى کلمه «پیامبر» همان معنى را مى‏دهد- و کلمه «رسول» در زبان عربى به معنى «فرستاده» است.

    پیامبر، پیام خدا را به خلق خدا ابلاغ مى‏کند و نیروهاى آنها را بیدار مى‏نماید و سامان مى‏بخشد و [آنها را] به سوى خداوند و آنچه رضاى خداوند است یعنى صلح و صفا و اصلاح‏طلبى و بى‏آزارى و آزادى از غیر خدا و راستى و درستى و محبت و عدالت و سایر اخلاق حسنه دعوت مى‏کند و بشریت را از زنجیر اطاعت هواى نفس‏ و اطاعت انواع بتها و طاغوتها رهایى مى‏بخشد.

    اقبال لاهورى تفاوت پیامبران را با سایر افرادى که مسیر معنوى به سوى خدا دارند (عرفا) ولى رسالت پیامبرى ندارند و اقبال آنها را «مرد باطنى» مى‏خواند، چنین بیان مى‏کند:

    مرد باطنى نمى‏خواهد که پس از آرامش و اطمینانى که (در مسیر معنوى) پیدا مى‏کند به زندگى اینجهانى بازگردد، اما در آن هنگامى که بنا بر ضرورت باز مى‏گردد، بازگشت او براى تمام بشریت سود چندانى ندارد؛ ولى بازگشت پیغمبر جنبه خلاقیت و ثمربخشى دارد؛ باز مى‏گردد و در جریان زمان وارد مى‏شود به این قصد که جریان تاریخ را تحت ضبط درآورد و از این راه جهان تازه‏اى از کمال مطلوب‏ها خلق کند. براى مرد باطنى آرامشْ مرحله نهایى است؛ براى پیغمبر بیدار شدن نیروهاى روان شناختى اوست که جهان را تکان مى‏دهد و این نیروها چنان حساب‏شده است که کاملًا جهان بشرى را تغییر دهد بنابراین، رهبرى خلق و سامان بخشیدن و به حرکت آوردن نیروهاى انسانى در جهت رضاى خدا و صلاح بشریت، لازم لاینفک پیامبرى است.

     

     

    1. خلوص نیت‏

    پیامبران به حکم اینکه تکیه‏گاه خدایى دارند و هرگز از یاد نمى‏برند که «رسالتى» از طرف خداوند بر عهده آنها گذاشته شده است و کار «او» را انجام مى‏دهند، در کار خود نهایت «خلوص» را دارند؛ یعنى هیچ منظورى و هیچ هدفى جز هدایت بشر که خواسته خداوند است ندارند؛ از مردم «اجر» براى انجام رسالت خود نمى‏خواهند.

    قرآن کریم در سوره الشعراء به طور خلاصه گفتار بسیارى از پیامبران را در مواجهه با قومشان نقل کرده است و البته هر پیغمبرى به مناسبت مشکل و مشکلاتى‏که در راه خویش مى‏دیده است یک نوع پیام براى قوم خود داشته است؛ ولى یکى از مطالبى که در پیام همه پیامبران تکرار شده است این است که: «من اجر و مزدى از شما نمى‏خواهم.» لهذا خلوص و بى‏نظرى، یکى از مشخصات پیامبرى است و به همین جهت پیام پیامبران همواره با یک «قاطعیت» بى‏نظیر همراه است.

    پیامبران به حکم اینکه خود را «مبعوث» احساس مى‏کنند و در رسالت خویش و ضرورت آن و ثمربخشى آن کوچکترین تردیدى ندارند، با چنان «قاطعیتى» پیام خویش را تبلیغ مى‏کنند و از آن دفاع مى‏کنند که مانندى براى آن نتوان یافت.

    موسى بن عمران به اتفاق برادرش هارون در حالى که جامه‏هایى پشمینه بر تن و عصاهاى چوبین در دست داشتند و همه تجهیزات ظاهریشان منحصر به این بود، بر فرعون وارد شدند و او را دعوت کردند و با کمال قاطعیت ابراز داشتند: اگر دعوت ما را نپذیرى زوال حکومت تو قطعى است و اگر دعوت ما را بپذیرى و به راهى که ما مى‏خواهیم وارد شوى ما عزت تو را تضمین مى‏کنیم. فرعون با تعجب فراوان گفت:

    اینها را ببینید که از تضمین عزت من در صورت پیروى آنها وگرنه زوال حکومت من سخن مى‏گویند! نهج‏البلاغه، خطبه ۱۹۰

    پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله در سالهاى اول بعثت که عده مسلمانان شاید از شمار انگشتان دو دست تجاوز نمى‏کرد، در جلسه‏اى که تاریخْ آن را به نام جلسه «یوم‏الانذار» ضبط کرده است، بزرگان بنى‏هاشم را گرد آورد و رسالت خویش را به آنان ابلاغ فرمود و با صراحت و قاطعیت اعلام کرد که دین من جهانگیر خواهد شد و سعادت شما در پیروى و قبول دعوت من است. این سخن آنچنان سنگین و باورنکردنى آمد که جمعیت با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و جوابى نداده متفرق شدند.

    هنگامى که ابوطالب عموى پیغمبر اکرم پیام قریش را- مبنى بر این‏که حاضریم او را به پادشاهى برگزینیم، زیباترین دختران خود را به زنى به او بدهیم، او را ثروتمندترین فرد خود گردانیم به شرط اینکه از سخنان خود دست بردارد- به آن حضرت ابلاغ کرد، در جواب فرمود: «به خدا قسم اگر خورشید را در یک کفم و ماه را در کف دیگرم قرار دهند، هرگز از دعوت خود دست برنمى‏دارم».

    آرى، همان طور که عصمت از گناه و عصمت از اشتباه در رهبرى انسانها، از لوازم مجهز بودن به نیروى وحى و اتصال به خداست، خلوص و همچنین قاطعیت نیز از لوازم پیامبرى است.

    1. سازندگى‏

    پیامبران که به نیروها تحرک مى‏دهند و سامان مى‏بخشند، صرفاً در جهت ساختن فرد و ساختن جامعه انسانى است، و به عبارت دیگر در جهت سعادت بشرى است؛ محال و ممتنع است که در جهت فاسد کردن فرد و یا تباهى جامعه انسانى صورت گیرد. علیهذا اگر اثر دعوت یک مدعى پیامبرى، فاسد ساختن انسانها، از کار انداختن نیروهاى آنها یا به فحشاء و هرزگى افتادن انسانها و یا تباهى جامعه انسانى و انحطاط مجتمع انسانى باشد، خود دلیل قاطعى است بر این‏که این مدعى در دعوى خودش صادق نیست. اقبال لاهورى در اینجا نیز سخن ارزنده‏اى دارد، مى‏گوید:

    راه دیگرى براى داورى کردن در ارزش تجربه دینى یک پیغمبر (حقیقى بودن رسالتش و واقعیت داشتن اتصال درونى‏اش با خدا) آزمودن انواع انسانیتى است که ایجاد کرده و نیز توجه به آن جهان فرهنگ و تمدنى است که از رسالت وى برخاسته است‏.

    1. درگیرى و مبارزه‏

    درافتادن با شرکها، خرافه‏ها، جهالتها، ساخته‏هاى خیالبافانه، ظلمها و ستمها و ستمگریها یکى دیگر از علائم و نشانه‏هاى صداقت پیامبرى یک مدعى پیامبرى است؛ یعنى محال است که یک نفر پیامبر واقعى از جانب خدا برگزیده شود و در پیامش چیزى باشد که بوى شرک بدهد و یا به کمک ظالم و ستمگر بشتابد و ظلم و بى‏عدالتى را تأیید نماید و یا در برابر شرکها، جهالتها، خرافات، ستمگریها سکوت کند و به ستیزه و مبارزه برنخیزد.

    توحید، عقل، عدل از اصول دعوت همه پیامبران است و تنها دعوت افرادى که‏ در این مسیر دعوت مى‏کنند قابل مطالعه و مطالبه دلیل و معجزه است؛ یعنى اگر شخصى در پیام خود چیزى بر ضد توحید یا بر ضد حکم قطعى و مسلّم همه عقول و یا بر ضد عدل و تأیید ظلم بیاورد، پیامش ارزش مطالعه و مطالبه دلیل هم ندارد؛ همچنان که اگر یک مدعى پیامبرى مرتکب گناه یا اشتباه شود و یا توانایى رهبرى خلق را نداشته باشد (هرچند منشأ این ناتوانى یک عیب جسمانى و یک بیمارى نفرت‏آور نظیر جذام باشد) یا دعوتش در مسیر سازندگى انسانها نباشد، پیامش ارزش مطالبه دلیل و معجزه ندارد. علیهذا چنین اشخاصى به فرض (به فرض محال) اعجازگر هم باشند و معجزات فراوانى هم ارائه نمایند، عقل پیروى آنها را جایز نمى‏شمارد.

    جنبه بشرى‏

    پیامبران با همه جنبه‏هاى خارق‏العاده‏اى که دارند از قبیل معجزه، عصمت از گناه، عصمت از اشتباه، رهبرى بى‏نظیر، سازندگى بى‏نظیر، درگیرى بى‏نظیر با شرکها، خرافه‏ها و ستمگریها، از جنس بشرند؛ یعنى همه لوازم بشریت را دارند: مانند دیگران مى‏خورند، مى‏خوابند، راه مى‏روند، تولید مثل مى‏کنند و بالاخره مى‏میرند؛ همه نیازهایى که لازمه بشریت است در آنها هست. پیامبران مانند دیگران مکلّف و موظفند و تکالیفى که به وسیله آنها به مردم دیگر ابلاغ مى‏شود، شامل خود آنها هم هست؛ حرام و حلالها درباره آنها هم هست و احیاناً برخى تکالیف شدیدتر متوجه آنها مى‏شود، آنچنان که بر رسول اکرم تهجّد یعنى بیدارى آخر شب و نافله شب واجب بود.

    پیامبران هرگز خود را از تکالیف استثناء نمى‏کنند. آنها مانند دیگران و بیش از دیگران از خدا مى‏ترسند، بیش از دیگران خدا را عبادت مى‏کنند، نماز مى‏خوانند، روزه مى‏گیرند، جهاد مى‏کنند، زکات مى‏دهند، به خلق خدا احسان مى‏کنند، براى زندگى خود و دیگران تلاش مى‏کنند و در زندگى انگل بر دیگران نمى‏شوند.

    تفاوت پیامبران با دیگر مردمان صرفاً در مسئله وحى و مقدمات و لوازم وحى است. وحى، پیامبران را از بشریت خارج نمى‏سازد، بلکه آنها را نمونه انسان کامل و الگوى دیگران مى‏سازد؛ به همین دلیل، پیشرو و راهبر دیگران مى‏شوند.

    پیامبران صاحب شریعت‏

    پیامبران به طور کلى دو دسته‏اند: یک دسته اقلیت‏اند که مستقلًا به خود آنها یک سلسله قوانین و دستورات وحى شده است و مأموریت یافته‏اند آن قوانین را به مردم ابلاغ و مردم را بر اساس آن قوانین و دستورات هدایت نمایند. این پیغمبران در اصطلاح قرآن به نام «اولى‏العزم» خوانده مى‏شوند. ما دقیقاً نمى‏دانیم که پیغمبران اولى‏العزم چند نفر بوده‏اند، خصوصاً با توجه به این که قرآن کریم تصریح مى‏کند که فقط داستان بعضى پیامبران را بازگو کرده است (اگر قرآن داستان همه پیامبران را بازگو کرده بود و لااقل اگر مدعى مى‏شد که پیغمبران مهم همه در قرآن بازگو شده‏اند، ممکن بود عده پیغمبران اولى‏العزم از روى آنچه در قرآن بازگو شده است دانسته شود) ولى اینقدر مى‏دانیم که نوح و ابراهیم و موسى و عیسى و خاتم‏الانبیاء (صلوات اللَّه علیه و علیهم) پیامبران اولى‏العزم و صاحب شریعت بوده‏اند و به هریک از اینها یک سلسله دستورها و قوانین وحى شده است که به مردم ابلاغ و مردم را بر اساس آن قوانین تربیت کنند.

    دسته دوم پیامبرانى هستند که از خودْ شریعت و قوانینى نداشته‏اند، بلکه مأمور تبلیغ و ترویج شریعت و قوانینى بوده‏اند که در آن زمان وجود داشته است. اکثریت پیامبران از این گروه مى‏باشند؛ مثلًا هود و صالح و لوط و اسحاق و اسماعیل و یعقوب و یوسف و یوشع و شعیب و هارون و زکریا و یحیى از این دسته‏اند.

    نقش تاریخى پیامبران‏

    آیا پیامبران نقشى مثبت یا منفى در حرکت تاریخ داشته‏اند یا بکلى فاقد نقش بوده‏اند؟ اگر نقشى داشته‏اند چه نقشى بوده است؟ مثبت بوده یا منفى؟

    اینکه پیامبران نقش مؤثرى در تاریخ داشته‏اند و مردمى بى‏اثر و نقش نبوده‏اند، حتى از طرف مخالفان دین و مذهب جاى انکار نیست. پیامبران در گذشته مظهر یک قدرت عظیم ملى بوده‏اند. قدرتهاى ملى در گذشته (در مقابل قدرتهاى ناشى از زر و زور) منحصر بوده به قدرتهاى ناشى از گرایشهاى خونى و قبیله‏اى و میهنى که سران قبائل و سرداران ملى مظهر آن به شمار مى‏رفته‏اند، و دیگر قدرتهاى ناشى از گرایشهاى اعتقادى و ایمانى که پیامبران و ارباب ادیان مظهر آن به شمار مى‏رفته‏اند.

    در این که پیامبران با پشتوانه نیروى مذهبى قدرتى بوده‏اند سخنى نیست؛ سخن در جهت عملکرد این نیروست. اینجاست که نظریات مختلف ابراز شده است.

    الف. گروهى معمولًا در آثار و نوشته‏هاى خود با یک صغرا و کبراى ساده مدعى مى‏شوند که نقش پیامبران منفى بوده است، به این بیان که: جهتگیرى پیامبران جهتگیرى معنوى و ضد دنیایى بوده است؛ محور تعلیمات پیامبران انصراف از دنیا و توجه به آخرت، پرداختن به درون و رها ساختن برون، گرایش به ذهنیت و گریز از

    عینیت بوده است؛ از این رو همیشه نیروى دین و مذهب و پیامبران که مظهر این نیرو بوده‏اند، در جهت دلسرد کردن بشر از زندگى و به مثابهِ ترمزى براى پیشرفت بوده است و به این ترتیب نقش پیامبران در تاریخ همواره منفى بوده است.

    معمولًا متظاهران به روشنفکرى اینچنین اظهارنظر مى‏کنند.

    ب. گروهى دیگر به نحوى دیگر نقش ارباب ادیان را منفى معرفى مى‏کنند.

    اینان برعکس گروه اول براى ارباب ادیان جهتگیرى دنیاگرایانه قائل‏اند و جهتگیرى معنوى آنان را فریبى و پوششى بر روى این جهتگیرى مى‏دانند و مدعى هستند این جهتگیرى دنیاگرایانه همواره در جهت حفظ وضع موجود و به سود طبقه زبردست و علیه طبقه زیردست و در جهت مبارزه با تکامل جامعه بوده است.

    مدعى هستند که تاریخ مانند هر پدیده دیگر حرکت دیالکتیکى دارد، یعنى حرکت ناشى از تضاد درونى. با پیدایش مالکیت، جامعه به دو طبقه متخاصم تقسیم شد:

    طبقه حاکم و بهره‏کش، و دیگر طبقه محروم و بهره‏ده. طبقه حاکم همیشه طرفدار حفظ وضع موجود براى حفظ امتیازات خود بوده است و على‏رغم تکامل جبرى ابزار تولید مى‏خواهد جامعه را در یک حال نگه دارد؛ اما طبقه محکوم، هماهنگ با تکامل ابزار تولید، مى‏خواهد وضع موجود را واژگون سازد و وضع کاملترى جانشین آن سازد. طبقه حاکم در سه چهره مختلف نقش خود را ایفا کرده است:

    دین، دولت، ثروت؛ به عبارت دیگر: عامل زور، عامل زر، عامل فریب. نقش ارباب ادیان، اغفال و فریب به سود ستمگران و استثمارگران بوده است. آخرتگرایى ارباب ادیان، واقعى نبوده؛ فریبى بوده بر چهره دنیاگرایى آنان براى تسخیر وجدان طبقه محروم و انقلابى و پیشرو. پس نقش تاریخى ارباب ادیان از آن جهت منفى بوده که همواره در جناح طبقه کهنه‏گرا و محافظه‏کار و طرفدار حفظ وضع موجود یعنى صاحبان زر و زور بوده است.

    تز مارکسیسم در توجیه تاریخ همین است. از نظر مارکسیسم سه عامل دین و دولت و ثروت، همزاد اصل مالکیت و در طول تاریخْ عوامل ضد خلقى بوده‏اند.

    ج. بعضى دیگر تاریخ را به نوعى دیگر و بر ضد نظریه بالا تفسیر مى‏کنند و در عین حال نقش دین و مذهب و مظاهر آن یعنى پیامبران را منفى مى‏دانند. اینان مدعى هستند قانون تکامل طبیعت و تکامل تاریخ بر اساس غلبه اقویا و حذف‏ ضعفاست؛ نیرومندان عامل پیشرفت تاریخ و ضعیفان عامل توقف و انحطاط بوده و هستند؛ دین و مذهب اختراع ضعفا براى ترمز اقویاست؛ ارباب ادیان مفاهیم عدل، آزادى، راستى، درستى، انصاف، محبت، ترحم، تعاون، … را، به عبارت دیگر اخلاق بردگى را به سود ضعفا یعنى طبقه منحط و ضد تکامل و به زیان طبقه اقویا یعنى طبقه پیشرو و عامل تکامل اختراع کردند و وجدان اقویا را تحت تأثیر قرار دادند و مانع حذف و از بین رفتن ضعفا و اصلاح و بهبود نژاد بشر و پیدایش ابرمردها گشتند.

    لهذا نقش مذهب و پیامبران که مظهر این نیرو بوده‏اند، از آن جهت که طرفدار «اخلاق بردگى» و بر ضد «اخلاق خواجگى»- که عامل تکامل تاریخ و جامعه است- بوده‏اند، منفى بوده است.

    نیچه، فیلسوف ماتریالیست و معروف آلمان، طرفدار این نظریه است.

    د. از سه گروه بالا که بگذریم، گروههاى دیگر، حتى منکران ادیان، نقش پیامبران را در گذشته مثبت و مفید و در جهت تکامل تاریخ مى‏دانند. این گروهها از طرفى به محتواى تعلیمات اخلاقى و اجتماعى پیامبران و از طرف دیگر به واقعیتهاى عینى تاریخى توجه کرده‏اند و به این نتیجه رسیده‏اند که پیامبران در گذشته اساسى‏ترین نقشها را در اصلاح و بهبود و پیشرفت جوامع داشته‏اند. تمدن بشر دو جنبه دارد: مادى و معنوى. جنبه مادى تمدن جنبه فنى و صنعتى آن است که دوره به دوره تکامل یافته تا به امروز رسیده است. جنبه معنوى تمدن مربوط به روابط انسانى انسانهاست. جنبه معنوى تمدن مرهون تعلیمات پیامبران است و در پرتو جنبه معنوى تمدن است که جنبه‏هاى مادى آن نیز مجال رشد مى‏یابد. علیهذا نقش پیامبران در تکامل جنبه معنوى تمدن به طور مستقیم است و در تکامل جنبه مادى به صورت غیرمستقیم.

    از نظر این گروهها در نقش مثبت تعلیمات پیامبران در گذشته سخنى نیست، منتها بعضى از این گروهها نقش مثبت این تعلیمات را منحصر به گذشته مى‏دانند و امروز دوره این گونه تعلیمات را منقضى مى‏شمارند و مدعى هستند که با پیشرفت علوم، تعلیمات دینى نقش خود را از دست داده و در آینده بیشتر از دست خواهد داد؛ ولى بعضى دیگر مدعى هستند که نقش ایمان و ایدئولوژى مذهبى نقشى است که هرگز پیشرفتهاى علمى جایگزین آن نخواهد شد، همچنان که مکاتب فلسفى نیز

    نتوانسته‏اند جایگزین آن گردند. در میان نقشهاى مختلفى که پیامبران در گذشته داشته‏اند احیاناً مواردى پیدا مى‏شود که تکامل شعور اجتماعى بشر موجب بى‏نیازى از پشتوانه تعلیمات دینى است، ولى اساسى‏ترین نقشها همانهاست که در گذشته بوده و در آینده به قوّت خود باقى خواهد بود.

     

     

    والحمدولله

    منابع:

    قرآن کریم

    الکافی جلد ۱و۲

    معجم الوسیط

    معجم مغائیس اللغه

    معجم مفردات الفاظ قرآن

    معجم التحقیق فی کلمات قرآن الکریم

    معجم مصباح المنیر فی غریب شرح الکبیر

    جلد۲ مجموعه آثار حجه الاسلام والمسلمین استاد شهید مطهری(رحمه الله علیه)

    دانشنامه نرم افزار جامع التفاسیر

    [۱] .مصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر

    [۲] .همان

    [۳] .همان

    [۴] .همان

    [۵] .همان

    [۶] .همان

    [۷] .همان

    [۸] .مغاءیس اللغه-جلد۶-ص۹۳

    [۹] .معجم الوسیط-جلد۲-ص۲۱۶۸و۲۱۶۹

    [۱۰] .مصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر-جلد۲-ص۶۵۱

    [۱۱] .معجم الوسیط-جلد۲-ص۲۱۶۸و۲۱۶۹

    [۱۲] .معجم الوسیط-جلد۲-ص۲۱۶۸و۲۱۶۹_مصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر-جلد۲-ص۶۵۱

    [۱۳] .همان

    [۱۴] .التحقیق فی کلمات القرآن الکریم-جلد۱۳-ص۵۶

    [۱۵] .معجم الوسیط-جلد۲-ص۲۱۶۸و۲۱۶۹­_المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر-جلد۲-ص۶۵۱