مقاله تقریر درس عقاید (بخشی از مراتب توحید)

سال ورودی :
  • 1399
  • پایه :
  • پایه 2
  • نویسنده :
  • محمد صالح رازقی
  • 12 بازدید

    چکیده :

    تقریر درس عقاید (بخشی از مراتب توحید)


    موضوع تقریر: مراتب توحید خداوند متعال

     

    مقدمه :

    در کلام اسلامی قبل از بیان مراتب توحید خداوند متعال، مباحثی را مطرح کردیم که به بیان این مطلب و روشن شدن جایگاه آن نیز کمک خواهد کرد. مباحثی همچون : اهمیت خداشناسی، ضرورت شناخت خدا، امکان و حدود شناخت خدا، راه های شناخت خدا، دلایل اثبات وجود خدا، صفات الهی ، اثبات صفات الهی ، تعریف توحید و جایگاه و اهمیت آن را بیان کردیم. حال در صدد بیان مراتب توحید می‌باشیم.

     

    مراتب توحید خداوند:

    وحدانیت، به معنای یگانه بودن و شبیه نداشتن خداوند، مراتب و مظاهری دارد. در این بیان قصد داریم این مراتب را به اختصار بازگو کنیم.

    مراتب توحید به سه دسته توحید در ذات ، توحید در صفات و توحید در افعال تقسیم میشود.

     

     

    توحید در ذات:

    توحید ذاتی به معنای شناخت ذات حق به وحدت و یگانگی و نفی ترکیب او از اجزاء است.

    این مقوله در دو موضوع احدیت و واحدیت مورد بررسی قرار میگیرد.

     

    احدیت:

    احدیت یعنی خداوند بسیط است و مرکب از اجراء نیست . اجزاء میتواند چهار نوع باشد: مقداری ، خیالی ، وهمی و عقلی . اجزاء مقداری مربوط به امور جسمانی است مانند فاصله قم تا تهران . اجزاء خیالی مربوط به صورت است مانند تصور کردن یک دیو در ذهن که هر فرد به نوبه خود میتواند با استفاده از قوه خیالش آن را به شکل های مختلف ترسیم کند. اجزاء وهمی مربوط به معانی است مانند محبت مادر به فرزند خود؛ مورد اخیر از جهت داشتن شدت و ضعف دارای درجاتی است، بنابر این میتواند اجزائی داشته باشد اما به صورت وهمی . اجزاء عقلی نیز مربوط به موجودات ممکن الوجود است مانند اینکه عقل در تحلیل خود حکم میکند که هر چیزی که دارای طول ، عرض ، ارتفاع و حجم باشد، قابل برش است و هر برش از آن جزئی از آن به حساب میاید، پس آن شیء میتواند دارای اجزاء باشد.[۱]

     

    اثبات احدیت خداوند:

    ما اگر فرض کنیم که واجب الوجود بالذات دارای دو جزء باشد، هر کدام از اجزاء به حصر عقلی میتوانند یا وجود باشند یا عدم؛ اگر بخواهیم تصور کنیم که جزء اول، وجود باشد و جزء دوم آن هم وجود، ناگزیریم که برای آنها وجه تفاوتی بیان کنیم، زیرا ما زمانی میتوانیم یک چیز را دارای اجزاء بنامیم که بتوانیم وجه افتراقی میان بخشی از آن با بخش دیگرش بیابیم. اگر نتوانستیم این وجه تفاوت را بین جزئی با جزء دیگر پیدا کنیم ، در واقع امر آن چیز دارای اجزاء نیست و یکدست و بسیط است. بعد از قدری تامل میابیم که نمیشود برای واجب الوجود بالذات دوجزء وجودی را تصور کرد زیرا ما قادر نیستیم برای آن دو جزء وجه فرقی بیان کنیم و بخاطر عدم توانایی ما بر ذکر وجه تفاوت، این فرض باطل میشود؛ پس زمانی که تصور میکنیم جزء اول و جزء دوم هر دو وجود است، و بعد از تامل کردن میبینیم در واقع نتوانستیم تفاوتی میان جزء اول و دوم کشف کنیم، نتیجه میگیریم که اصلا این تصور اینکه هر دو جزء میتواند وجود باشد باطل است.

    در این فرض اثبات کردیم که واجب الوجود نمیتواند دارای دو جزء وجودی باشد و اما در فرض بعدی در صدد ابطال تصور دیگری هستیم درباره نفی ترکیب واجب الوجود از اجزاء.

    ما اگر فرض کنیم که وجود بالذات دارای دو جزء عدمی باشد، دچار تناقض شده ایم، زیرا چیزی که ذاتش وجود باشد و آن برایش ضرورت داشته باشد، اقتضای عدم وجود (نیستی خود) را نمیکند؛ اگر وجود بالذات اقتضای عدم خود را داشته باشد، منجر به تناقض میشود و تناقض نیز محال عقلی است. پس این نوع از وجود، اقتضای عدم خود را نمیکند.

    به تعبیر دیگر، چیزی که عدم (نیستی) است نمیتواند جزء وجود (هستی) واقع شود و تنها ممکن الوجود میتواند دارای جزء عدمی باشد و واجب الوجود دارای این ویژگی نیست. مانند: انسان که به تحلیل عقلی دارای دو جزء وجود و عدم (ماهیت) است.[۲]

    در دو فرض قبلی اثبات کردیم که خداوند مرکب نیست از دو جزء که هر دو آنها یا وجودی یا عدمی باشند. در ادامه مبحث قصد داریم، نفی ترکیب خداوند از دو جزء را اثبات کنیم به صورتی که یک جزء وجودی و دیگری عدمی باشد.

    آخرین فرضی که مورد بررسی قرار میگیرد این است که واجب الوجود دارای دو جزء باشد که یکی از آنها جزء وجودی و دیگری عدمی باشد که این فرض نیز محال است؛ زیرا عقل حکم میکند که خداوند نمیتواند دارای دو جزء وجودی و عدمی باشد بخاطر اینکه خداوند ماهیت ندارد زیرا ماهیت تنها برای ممکن الوجود است نه برای واجب الوجود بالذات.

    نکته: در مواردی که مطرح شد اثبات گردید که خداوند مرکب از اجزاء عقلی نیست، اما این عدم ترکیب منحصر در اجزاء عقلی نیست بلکه همانطور که در مقدمه بحث احدیت مطرح گردید، در سه قسم اجزاء خیالی ، مقداری و وهمی نیز نمیتوانیم خداوند را مرکب از اجزاء بدانیم زیرا این امور مربوط به ماهیت است و خداوند اساسا ماهیت ندارد.

     

    واحدیت:

    واحدیت یعنی خداوند وجود بینهایت است و شریک ندارد.

     

    اثبات واحدیت خداوند :

    اگر بخواهیم فرض وجود دو بینهایت را در عالم قبول کنیم به ناچار باید وجه افتراقی برای آن دو بیان کنیم تا مشخص شود که در حقیقت یک بینهایت در عالم وجود دارد یا نه.

    بنا بر این مقدمه باید این وجه تفاوت را بررسی میکنیم تا حقیقت روشن شود.

    در صورت فرض وجود دو واجب الوجود بینهایت باید حتما وجه فرقی برای آن دو بیان شود، پس واجب الوجود اول باید یک ویژگی داشته باشد که واجب دوم آن را ندارد یا بلعکس؛ آن ویژگی که همان وجه فرق است، میتواند نقص یا کمال باشد؛ اگر ویژگی جدا کننده واجب اول از دوم نقص باشد در این صورت یکی از واجب ها که در او نقص وجود دارد، بینهایت نیست و ناقص است بخاطر اینکه در او کاستی و کمبود وجود دارد و دارای همگی کمالات نیست در این حال تنها واجب دوم میتواند به عنوان تنها بینهایت بماند زیرا همه کمالات را دارا است و نقصی در او راه ندارد. اگر ویژگی جدا کننده واجب اول از دوم و وجه تفاوت آنها داشتن کمال یک کدام باشد، در این صورت یکی از آنها کمالی را دارد که دیگری ندارد و این یعنی یکی از واجب ها کامل تر از دیگری است. پس واجبی که آن کمال را ندارد، ناقص است زیرا در غیر او کمالی یافت میشود که در او نمیشود و کسی که نقصی در او راه داشته باشد دیگر نمیتواند بینهایت باشد. در نیتجه نمیشود در هیچ حالتی دو یا چند بینهایت را تصور کرد، زیرا همانطور که بررسی شد در صورت تصور دو بینهایت نمیشود وجه افتراقی بین آنها بیان کرد به سبب اینکه در صورت بررسی آن، ناقص بودن یکی از آن دو را نتیجه میدهد و این یعنی تنها یک واجب الوجود باقی میماند که همه کمالات را دارد و تنها او بینهایت است نه واجبی که در او حتی یک نقص وجود داشته باشد.[۳]

     

    توحید در صفات

    توحید در صفات در دو موضوع صفات فعلی و صفات ذاتی بررسی می شود.

     

    صفات فعلی:

    صفات فعلی صفاتی هستند که از رابطه خداوند با مخلوقات او فهمیده میشوند. مانند صفت خالقیت برای خداوند. زمانی که خداوند مخلوقی را آفریده باشد، آنگاه با در نظر گرفتن رابطه مخلوق با خالق، صفت خالقیت را به خداوند نسبت میدهیم و تا قبل از اینکه مخلوقی آفریده نشده باشد این صفت را نمیشود به خداوند نسبت داد؛ به همین دلیل است که این صفات را صفات فعلی می نامند، زیرا از افعال خداوند انتزاع میشود.

     

    صفات ذاتی:

    صفات ذاتی صفاتی هستند که اگر خود ذات را به تنهایی فرض کنیم، آنها انتزاع میشوند و به واسطه، برای فهمیده شدن آن صفات نیازی نیست بر خلاف صفات فعلی که باید مخلوق واسطه نسبت دادن صفت شود. مانند: صفات علم و قدرت و حیاه.

     

    اثبات صفات ذاتی خداوند:

    اگر صفات خداوند عین ذات او نباشند، به ناچار آنها باید یا جزء ذات خدا باشند یا غیر و خارج از ذات او. در صورت اول (صفات جزء ذات خدا باشند)، ما در ادله احدیت خداوند اثبات کردیم که خداوند جزء ندارد و بسیط است. در صورت دوم (صفات غیر و خارج از ذات خدا باشند)، ناگزیر باید آن صفات خود یا واجب الوجود باشند یا ممکن الوجود و از این دو صورت خارج نیست. اگر خود آن صفات را واجب الوجود فرض کنیم، دوچار خطا شده ایم زیرا ما در گذشته در ادله واحدیت خداوند اثبات کردیم که تعدد واجب الوجود محال عقلی است، پس تصور واجب الوجود بودن صفات باطل است. در فرض دوم اگر خود آن صفات ممکن الوجود باشند ، یا علت وجود آنها خودشان هستند یا غیر خودشان و از این دو حال خارج نیست. در حالت اول اگر علت وجود صفات خود صفات باشند لازم میاید چیزی که فاقد وجود است معطی وجود شود و این محال عقلی است. در حالت دوم نیز اگر علت به وجود آمدن صفات، خود صفات نباشند، در این هنگام لازم میاید که واجب الوجود(خداوند) در اوصاف ذاتی خود محتاج به دیگری باشد، زیرا به دلیل محال بودن تعدد واجب الوجود که در مطالب گذشته اثبات شد، علت وجود صفات نیز خود ممکن الوجود است و این یعنی خداوند در داشتن صفات خود محتاج به ممکن الوجود است در حالی که اگر واجب الوجود محتاج غیر باشد نمیشود او را واجب الوجود نامید بلکه خود ممکن الوجود است. در نتیجه صفات الهی عین ذات خداوند هستند و او نیز برای داشتن این صفات محتاج به غیر خود نیست زیرا منجر به تناقض خواهد شد.

     

     

    صفات ثبوتی و سلبی

     

    مقدمه:

    صفات الهی از جهتی به صفات ثبوتی (جمالی) و سلبی (جلالی) تقسیم میشوند. صفات ثبوتی ، صفاتی هستند که کمال و واقعیتی را درذات واجب الوجود اثبات میکنند که این صفات در خود ذات او یافت میشود نه اینکه عارض بر او باشند؛ مانند : صفات علم، قدرت وحیات . صفات سلبی ، صفاتی هستند که در مفهوم آنها حالت سلبی وجود دارد یا به تعبیر دیگر صفاتی که نقصی را از خداوند نفی میکنند. صفاتی که از مفهوم آنها سلب فهمیده میشود ؛ مانند: اللهُ احدٌ ، مفهوم این صفت نشان میدهد که خداوند از اجزاء ترکیب نشده است و صفاتی که نقصی را از خداوند نفی میکنند مانند: اللهُ لیسَ بمَرئیٍّ ، یعنی خداوند قابل دیدن و رؤیت نیست. در ادامه بحث قصد داریم برخی از صفات ثبوتی و سلبی خداوند را اثبات کنیم.

     

    صفات ثبوتی:

    1. علم :

    در مباحث گذشته توحید اثبات شد که در عالم یک واجب الوجود بالذات وجود دارد که او علت العلل همگی ممکن الوجود ها است. یک از ویژگی های واجب الوجود، بینهایت بودن او است و بینهایت دارای همگی کمالات است مانند آفریدن موجودات. هر یک از موجودات نیز نسبت به ظرف وجودی خود دارای کمالاتی است که همگی آنها را خداوند در درون آنها قرار داده است؛ با توجه به اینکه فاقد چیزی نمیتواند معطی آن چیز باشد خداوند دارنده همه کمالات مخلوقات خود میباشد زیرا خود او آنها را خلق کرده است. همانطور که گفته شد خداوند علت همگی این کمالات است. خداوند نیز نسبت به ذات خود علم حضوری دارد. در قواعد منطقی و عقلی داشتن علم به علت موجب علم به معلول میشود. در نتیجه خداوند به سبب اینکه علم به علت همه کمالات دارد(علم به ذات خود)، علم به کمالات و موجودات مخلوق خود نیز دارد.

     

    1. قدرت :

    قدرت در کلام یعنی (صِحَّتُ الفعلِ و التَّرک) به معنای اینکه قادر کسی است که میتواند انجام فعلی را اراده کند یا ترک کند آن را.

    قدرت در بین فلاسفه یعنی (مبدئیت فعل فاعل مختار) و این در مقابل فاعل موجَب[۴] است.

    متکلمان بر این باورند که اگر خدا فاعل موجَب  باشد ، آنگاه یا خدا حادث[۵] میشود یا فعل قدیم[۶] میگردد و هر دو آنها محال است. متکلمان با این باور ادعای فیلسوفان را رد می کنند. خلاصه اشکالی که متکلمان به فیلسوفان میگیرند :  فاعلی که فیلسوف از آن سخن میگوید ، به اجبار می آفریند.

    فیلسوفان (درجواب متکلمان) باور دارند که قدرت به معنای مبدئیت فعل فاعل مختار است و این یعنی خداوند عالم و دارای همه کمالات است، پس به سبب این بهترین راه را تشخیص داده و طبق آن عمل می کند. او با اختیار ، علم و رضایت فعلش را انجام میدهد و کسی او را در کارش اجبار نکرده است . از طرفی دیگر خداوند دارنده همه کمالات است که یکی از آنها فیض رساندن است. خداوند در کمال فیض رساندن محدودیت ندارد و بینهایت است و این مطلب بیانگر این است که اگر خداوند مخلوقی را نیافریند و فیض نرساند، محدود است در صورتی که خداوند محدود نیست. همیشگی بودن فعل خداوند دلیل بر جبری بودن فعل انجام شده توسط او نیست، بلکه خداوند فاعلی است که موجَب نیست بلکه با اراده، قدرت و رضایت کامل آن فعل را انجام داده است.

    صفات سلبی :

    1. خداوند جسم ندارد

    جسم یعنی هر چیزی که امتداد در ابعاد ثلاثه طول ،عرض و ارتفاع داشته باشد و به سبب این، هر جسمی محدود است و هر محدودی دارای ماهیت است و هر آنچه ماهیت دارد، ممکن الوجود است. هیچ ممکن الوجودی واجب الوجود نیست. پس هیچ جسمی واجب الوجود نیست و او جسم ندارد زیرا جسم داشتن مختص به ممکن الوجودها است که دارای ماهیت هستند در مقابل خداوند که نه ماهیت دارد و نه ممکن الوجود است.

    1. خداوند مرکب از اجزاء نیست:

    دلیل اثبات این مدعی قبلا در بحث احدیت گفته شده است.

    ۳ خداوند از طریق حسّیات دیده نمیشود:

    چیزی که دارای جسم است، قابلیت درک و رؤیت با حسّیات را دارد، یعنی دیدنی محتاج جسم داشتن است. هر جسمی محدود است و چیزی که محدود باشد ماهیت دارد و هر آنچه ماهیت دارد جزء ممکن الوجودها است . خداوند ممکن الوجود نیست پس او را از طریق حسّیات نمیشود درک و رؤیت کرد.

    ۴ خداوند جهت ندارد:

    هر آنچه که دارای جهت است لزوما باید دارای مکانی نیز باشد که نسبت به آن مکان بشود به او جهت خاصی را نسبت داد. هر چیزی که مکان دار باشد یا مکان آن را احاطه کرده باشد ، قطعا جسم (ماده) دارد. هر جسمی نیز محدود است و محدود دارای ماهیت است و ماهیت داشتن از ویژگی ممکنات است. خداوند ممکن الوجود نیست ، پس دارای جهت نیز نمی‌باشد.

    1. خداوند در هیچ موجودی حلول نمیکند به صورت ترکیب اتحادی[۷]:

    خداوند درون چیزی حلول نمیکند و با چیزی متحد نمیشود. مانند ترکیب روح و جسم در انسان زنده. غیر خدا همگی موجودات محدودند و اگر خداوند در موجودی حلول کند ، به ناچار محدود میشود به ظرف وجودی آن موجود، سپس در این صورت لازم میاید که آن موجود محدود، واجب الوجود را نیز مانند خود محدود کند و این در صورتی است که هیچ چیز توانایی این کار را ندارد. هر چیزی که محدود شود، ممکن الوجود است نه واجب الوجود. پس خداوند در موجودی حلول نخواهد کرد زیرا موجب محدودیت او میشود و محدودیت از ویژگی ممکن الوجود ها می‌باشد.

     

    1. هیچ موجودی در خداوند نمیتواند حلول کند به صورت ترکیب اتحادی:

    هیچ ممکن الوجودی در خداوند که واجب الوجود است، نمیتواند حلول کند و با او متحد شود؛ زیرا تمامی حالت هایی که میشود بعد از اتحاد فرض کرد ، باطل است. زیرا تمام فرض های محتمل بعد از اتحاد آن دو باطل است. در ادامه بحث به بررسی فرض های محتمل میپردازیم.

    حالات فرضی بعد از اتحاد واجب الوجود و ممکن الوجود:

    در نتیجه اتحاد دو چیز باهم، یا دو چیز موجود است در واقع یا یک چیز. در حالت اول یعنی اگر بعد از متحد شدن آنها دو چیز وجود داشته باشد، اصلا اتحاد و حلولی شکل نگرفته بین آن دو و با یکدیگر متحد نشدند، زیرا باید در ترکیب اتحادی یک شیئ جدید به وجود بیاید نه اینکه همان دو شیئ قبلی در بعد اتحاد نیز وجود داشته و هیچ تغییری نکرده باشند. در حالت دوم یعنی اگر حاصل اتحاد دو شیئ، یک چیز شود در نهایت، آن شیئ موجود که حاصل اتحاد است یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود؛ اگر واجب الوجود باشد، در این صورت یعنی او از قبل متحد شدن بوده است و اصلا با چیزی متحد نشده و هیچ نشانه ای نیست از ممکن الوجودی که در واجب الوجود حلول کرده بود و با آن متحد شده بود. حتی اگر آن شیئ به دست آمده بعد از اتحاد، ممکن الوجود باشد با این حال نیز اتحادی رخ نداده است زیرا هیچ نشانه ای از وجود واجب الوجود در قبل اتحاد نیست. در نتیجه همگی حالات فرض شده بعد از اتحاد باطل است و چیزی نمیتواند در واجب الوجود حلول کند و با او ترکیب اتحادی شکل دهد.

    [۱]  محاضرات فی الاهیات.جلد ۱ .ص ۴۵

    [۲]    محاضرات فی الاهیات.جلد ۱ .ص ۴۶ . ماهیت یعنی چیستی ؛ چیستی نه هستی است نه نیستی ؛ چیستی میتواند باشد، میتواند نباشد. پس ماهیت وصفی برای ممکن الوجود است نه واجب الوجود. در نتیجه مرکب بودن خداوند از دو جزء (وجودی، عدمی) یا (وجودی، ماهیتی) امکان پذیر نیست زیرا خداوند واجب الوجود بالذات است و قابل جمع با عدم خود نیست.

    [۳]  محاضرات فی الاهیات.جلد ۱ .ص ۴۶ و ۴۷

    [۴]  فاعل موجَب : فعل از فاعل جدا نمیشود و فاعل مجبور است بر انجام آن فعل.

    [۵]  حادث بودن خدا یعنی خداوند یک زمانی وجود نداشته است و سپس به وجود آمده در برهه ای از زمان.

    [۶] قدیم بودن فعل یعنی آن فعل نیاز به خالق ندارد و همیشه و در همه زمان ها بوده است.

    ۱ ترکیب به دو صورت است: اول : ترکیب انزمامی : ترکیبی است که اجزاء پس از ترکیب ، ویژگی های خاص و انحصاری خود را حفظ میکنند؛ مانند ترکیب سربازان در یک لشکر

    دوم : ترکیب اتحادی: ترکیبی است که اجزاء بعد از ترکیب، تمامی ویژگی ها و هویت فردی خود را از دست میدهند و تبدیل به موجودی جدید و دارای آثاری جدید میشوند؛ مانند اجزاء تشکیل دهنده مولکول آب