مقاله فیلمنامه

سال ورودی :
  • 1393
  • پایه :
  • پایه 6
  • 16 بازدید

    چکیده :

    فیلمنامه


    پلان یک

    عجیب حالتی بود  این برزخ تاریک و روشن رفتن یا نرفتن. اندکی خلوت کردم و به رسم اهل معرفت دلم را متوجه به حضرت معبود که چاره کار اهل تشویش بدستان خود اوست.اما انگار نه انگار. گویی که قرار نبود این تشویش دست از سر ما بردارد. حال ناخوبم را به هرکه می گفتم، سری تکان میداد وبا خیر است ان شالله از من دور میشود. لازم به زبان آمدنشان نیست که رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون. راستش احساس میکردم حرفم را اصلا نمی فهمیدند؟ حسم را تجربه نکرده بودند. گویی که پر واضح است رفتن به دل سختی، و بریدن از هرآنچه که به آن خو کرده ایم آسان است. به آسانی آب خوردن.

    اما اینان چرا اینطوری اند؟ مگر با خود چه فکر میکنند که درس و مشق طلبگی شان را رها میسازند و بیل و کلنگ را بدل به کتاب و قلم میکنند. انیس روز و شبشان میشود گرد غبار خانه به گل نشسته اهل سیل.

    آخر این تشویش کار دستم داد و خودم را قانع کردم که حداقل برای جواب سوالم که شده با طلبه های این مدرسه علمیه همسفر باشم. همسفری که آمده است برای پاسخ سوالش. جهادی ها می روند که چه؟ چه اتفاقی قرار است رقم بخورد؟ این سوالات برایم تشنگی ایجاد کرد و آخرش کوله بارم را بستم.

    پلان۲

    اول کار رفتم سراغ عماد و رک و راست سوالمو پرسیدم: عماد چرا داری میری؟ چه خبره تو گل و لای و گرد خاک. نونت نبود آبت نبود؟ دلیل رفتنش رو که پرسیدم. اینطوری جوابمو داد…..

    پلان ۳

    (تصویر رفتن بچها بسمت اتوبوس)

    جوابای عماد برام عجیب بود. اگر اینطوریه که عماد میگه پس چرا بقیه مردم نمیرن اردو جهادی؟عجیب تر اینکه خیلی با اطمینان اون حرفارو زد و انگار با بند بند وجودش احساسش می کرد.

    پلان۴

    بچها که جلوی اتوبوس این پلاکارد هارو نصب می کردن نا خدا گاه حال دلم رفت تو صحنه هایی که تو فیلم ها دیده بودم. اون صحنه هایی که رزمنده ها آماده میشدن برای رفتن به جبهه. منتهی فرقش اینجا بود که اتوبوسای اون موقه بنز بود و این اتوبوس ولوو. فرقای دیگه ای هم البته که بود. رزمنده ها میدونستن که به قول معروف رفتنشون باخودشونه و برگشتنشون با خدا. اما این بچها همچین ترسی به دل نداشتند که مثل شیر قدم هاشونو محکم بر میداشتن. هرچی دقت میکردم فرقای بیشتری میومد تو ذهنمو هی ارزش رزمنده هارو تو ذهنم بیشتر حس می کردم…خدایی مرد بودن.

    پلان ۵(داخل اتوبوس)

     

    پلان۶

    رسیدیم داخل اردوگاه و بدون مقدمه بساط افتتاحیه رو پهن کردن. اینجور جلسات جلسات مهمی هستن و اگر اعضای گروه جهادی خوب گوش کنن اتفاقای بعد از اون کمتر میشه.

    (چهره افلاطون)ایشون آقای افلاطونه. اِ ببخشید آقای فلاطونه. ازاون نیروهای جهادی پابه کاری که تا یه کاری رو تموم نکنه بیخیالش نمیشه. نشون به اون نشون که ۱۰ ماهه از این شهر بیرون نرفته و هنوز هم محکم پاکار مردم وایساده.

    هه جالبه میگفت اول که اومده بودیم برای بازسازی. برخی مردم میخواستن با سنگ بیرونمون کنن که هرچی میکشیم از شما ریشو هاست. برام سوال شد. چرا بعضی از مردم اینطوری فک میکنن؟ این ریشوها که تو سختی مردم کنارشون هستن از راحتیشون برا این رمدم میزنن چرا هنوز دل برخی حتی اگر کم باشن رو به خودشون منعطف نکردن؟

    پلان ۷

    حرفای حاجی فلاطون که تموم شد، امیر اومد برای تقسیم خوابگاه بچها. همه بچها گوشاشونو تیز کردن برای اینکه بدونن کجا باید استراحت کنن؟ ۳تا محل بود برای استراحت که یکیش فی الواقع محل استراحت نبود و بعلت کمبود جا مجبور به استفاده بودیم. از قرار امیر اسم منم بین کسانی خوند که قرار بود توی کانکس بخوابن. کانکسی که ساعت ۳ نصفه شب از فرط سرما بیدارم کرد. اون لحظه از ته دل دلم برای شوفاژ گرم حجرمون و پتوی نرمم تنگ شد. نعمت وقتی نبود قدرش دونسته میشه. توفکروضوی نماز صبح و سرمای استخوان سوز بودم که دوباره چشمام گرم شد خوابم برد.

    پلان۸

    شب از فکر و ذکر اون شهید پونزده ساله ای که حاجی فلاطون میگفت برای کار جهادی اومده بود و آب برده بودش بیرون نمیومدم و دیر خوابیده بودم…سرمای دیشبم که به نوبه خودش خوابم رو به حداقل رسونده بود. حالا سوالم بیشتر ذهنمو درگیر کرده بود: اینا چی میخوان؟که حتی کشته هم میدن تو این مناطق اما رهاش نمیکنن…

    بچها تو حیاط منتظر اعزام به مناطقشون بودن و خیلی دوس داشتم بدونم تو دلاشون چی میگذره…

    پلان۹و۱۰

    مابین بچها بیش از هرچیزی دنبال تماشا هستم. که چه میکنند و چه می خواهند در این اوضاع نابسامان سیل زده. صحنه های جالبی بود. سید محمد که نمیتوانست بیل بدست بگیرد و مدام روی خاک سر میخورد. عجب بیل بد دستی! یا مثلا مهدی سهرابی که شاید برای چند لحظه نشاط این بچها پا به هوا شده بود. خنده ام میگرفت. مهدی را باید به التماس به حرف بیاوری. ساکت است و کم صحبت. اما چه صبورانه با بچها معاشرت میکند. روز اول رو فقط تماشا کردم و حال دلم خیلی خوب شد. انصافا نشاط دارند این بچها(فیلم سید میری هم گذاشته شود)

    پلان۱۱و ۱۲و۱۳و۱۴

    حالا روز دومه اردوی جهادیه و میخوام با بچهای فرهنگی برم ببینم تو مدارس چه خبره. ایشون حاجاقای شیخ هادیه، به قول طلبه ها آدم ملاییه وخوب درس خونده.اما حالا با بچهای جهادی اومده برای کار فرهنگی. باقر هم باهاش میره که تنها نباشه.

    تو کلاسا از ضرورت دفاع از دین میگه و

    یه گروه دیگم اینجا داشتیم.(تصویر اقای داوودی پشت در)دبیرستان شهید…اولش انگار صدای در رو نمیشنیدن اما بلاخره رفتیم داخل و آرمین شروع کرد به یه مسابقه ی پر جنب وجوش و با نشاط برای بچهای دبیرستان. اولش این کارو بی ثمر میدونستم. اما وقتی دیدم اطلاعات بچها نسبت به ابتدائیات اینقدر کمه تو دلم باخودم می گفتم که خدایا. این طلبها کجان؟ چرا نیستن که دلهای تشنه این بچه دبیرستانی ها پر ازعطشه…دم ارمین گرم جشن ۲۲ بهمن، رو خیلی گرم اجرا کرد.

    پلان۱۵

    شب بچها تا دیر وقت مشغول خونه یه عروس و دوماد بودن که قرار بود فردا با پا قدم یه مهمون ویژه، افتتاح بشه.

    ایشون سردار یزدیه که به دعوت آقای فلاطون برای سرکشی از روند کارها اومده بود. تک تک کارها بهش گزارش میشد و دونه دونه به خونه های مردم سر میزد و مشکلات رو از نزدیک میدید.با خودم میگفتم از تهران کوبیده اومده تا دل مردم به حضورش گرم باشه…این دلگرمی رو باید اونجا باشی و ببینی که یه قامت رشید با لباس سبز سپاه وقتی وارد منزلت میشه چه حسی داری…خدا حفظش کنه. حتما با دیدن خلا ها یه قسمتی از خلا شدید بودجه گروه جهادی حاجی فلاطون برطرف میشد…نمیدونم اما حدسم اینه.

    مابین دیدوبازدید ها یکی از مردم حرف حاج قاسم رو پیش کشید. که همین پارسال با ابومهدی اینجاا بود…حاج قاسم…یادت همه جا هست.

    و دست اخر خونه عروس دامادی که بلاخره تکمیل شد و حالا آمدس برای سکونت…

    پلان۱۷

    برای جواب سوالم تو این یکی دوروز خیلی بالا پایین رفتم که الان ارشیوش موجود نیست و شاید امکان پخش خیلی هاشون نیست و اگرم باشه به جواب سوالم نپرداخته. شب اخرم بود و سعی کردم با صحبت بچها کم کم حرفای تکمیلی شون رو بشنوم. اما حرفای بچها چیزی بیشتر از حرفای روز اول عماد نبود.

    به دلم افتاد که بعد از برگشتن بیشتر بامردم بیشتر درمورد سوالم گفت و گو کنم…شاید جواب منو مردم عادی بهتر بتونن جواب بدن.

    الان قریب به سه ماهه که از اردو برگشتیم و درگیر یه ویروس از خدا بیخبریم به نام کرونا. خانه نشینمان کرده و کارهایمان روی زمین است. اما در ذهنم سوالم را بی پاسخ نمی گذارم.

    بدنبال دیدار با رییس حوزه علمیه هستم. میخواهم جواب سوالم را از ایشان بپرسم. چند دقیقه دیگر با ایشان جلسه دارم.

    پلان ۱۸ آقای اعرافی

    پلان ۱۹ مردم